Saturday, August 25, 2012

قلاب سوالاتم

نصفه شبیه . دلم نه گرفته و نه بازه . احساس یه حباب را دارم . فکر می کنم خوشبخترين آدم روی زمین هستم . ایکاش می شد شب رو ميفهميد م و لذت ميبردم . انگاری که زیر بارون نشسته ام . قطره های آب منو نوازش میدن و نوك ميزنن . خواب مثل یه آدم لجوج زور می زنه تا وارد خونه ئ چشمهام بشه . اما بی فایده است . مثل یه آدم گرسنه ام و تا خرخره سیرم . احساس می کنم مثل آب روی حوض خونه قديميها ول ول می خورم و همه دارند با چشم و دستاشون منو به همدیگه نشون می دن . فکر می کنم توی یه گهواره چرمي خونه پدر بزرگم كه بهش ننو ميگفتن نشسته ام و دارم تاب می خورم . نه می تونم بخندم و نه می تونم گریه کنم . شاید اگه صدام خوب بود و می تونستم آواز بخوونم کمی هم که شده به حالم مساعد تر بود . یه آوازی که صداش را همه بشنوند و نشنوند . روی بلندترین قله های آسمون شايد روي سقف اتاق نشسته ام و با اینحال نمی دونم چرا به زمین بیشتر نزدیکم ولي دورم ؟ خیلی جالبه بعد از این همه مقدمه رفتن ؛ یه سوال اومد تو ذهنم. دور و برم خیلی شلوغه و هم هميشه خلوت . انساني بیدار ولي خوابم . نفس کشي هستم بی نفس . نمی دونم اين کلمات من را به بازی گرفتند یا من کلمات را به بازی گرفتم ؟ ای خدا این هم دومین سوال . سوالهائی که من هميشه برايشان جوابی ندارم و در عین حال خودشان جواب هستند . نمی دونم شايد من اینقدر بی رحم و ظالم و سنگدلم كه سالهاست شايد از 24 سالگي که خیلی راحت حرف و کلمه را به بند می کشم یا اینکه این حرف و کلمات هستند که اینقدر ضعیفند که خودشان را به سادگی در اختیار من قرار می دهند ؟ بازم سوال . چرا دستام به نوشتن نمی ره ؟ اینم سوال . حالا کلی دلم خوشه که هیچ احد الناسی وقت نمی کنه که این هذیون ها را بخوونه و ديگه نظر كسي رو هم نميزارم بالا بياد . واقعا دلم خوشه ؟ شايد فقط این آرش کمانگیر نیست که تمام زورش را به کار می گیره تا دامنه ئ این وسعت را زیاد کنه و مرزها را افزايش بده . نوشتن هم یه جور زور کشی برای پهنا بخشیدن به این وسعت آدماست كه سالها مينويسم . اینطور نیست ؟ ای خدا چقدر سوال ؟ من تقريبا ديگه صدائی نمی شنوم ؛ آیا صداها من و صداي نفسهاي شمرده مرا میشنوند ؟ اصلا هیچ وقت هیچ احدی براش این سوال پیش اومده که چرا علامت سوال به شکل قلاب می مونه ؟ قلابهائی که ماهی ها را از آب بیرون می کشند و با چشاشون نگاهت ميكنن. نمی دونم ؛ اگه دونستین به من بگین . من بارها در طول عمرم روی خشکی بال بال می زنم ؛ بی بال .


با قهقه ميخندم و صدايي نداره ،داخل پاكت نامه ام خاليست و تمبرش باطل شده،

Thursday, June 28, 2012

پول من


ازدواج بايد برابر باشد

داستان پول خرج كردن و مشكلات در طرز خرج كردن هميشه بوده و هست

براي زنها ايراني داستان هميشه اين است خرج آور زندگي مرد است و براي مردها هم اين تصور است خرج خونه را من ميدهم پس تصميم را من ميگيرم مردها هميشه تصور ميكنند زنها مال آنها را به باي ميدهند و خرج خانواده خود ميكنند

زنها تصور ميكنند مردها طرز پول خرج كردن را نميدانند و اگر پول دستشان باشد به فنا ميدهند

مرد نان آور و بايد هزينه زندگي را بدهد و حتي تمام هزينه ها و پول زن مال خودش است براي خودش خرج كند و هزينه هاي خودش به عهده مرد و هزينه هاي انفرادي و دل بخواهي زن بر گردن مرد

تمام مسائل بالا هر روز براي ما محسوس است و زجر آور

ولي واقعا درست چيست ؟كي گفته مرد بايد تمام هزينه هاي زن را بدهد يعني زني كه مي آيد با يك مردي ازدواج ميكند كه وضع مالي خوبي دارد ازدواج برابر دارد ؟ نه عزيزان اگر اصل ازدواج بر برابري است اين ازدواج هم صحيح نيست چون وقتي كه يك نفر با تحصيلات راهنمايي زن يك پزشك مي شود داستام مشخص است

مردها هم زن ميگيرند و اگر بعضي وقتها هم مي خواهند خرجي بدهند فقط قدر ضروريات زن ميدهند يعني براي لباس و لباس زير پول ميدهند ولي براي مواد آرايشي شما و ديگر نيازها پولي پرداخت نميكنند علتش چيست چون اينگونه مردها آمده اند يك خريد كرده اند و شما را خريده اند مانند اينكه حس ميكنند ماشين وسيله ضروري است و زن هم وسيله ضروري است ولي شما ماشين كه داريد فقط و فقط روغن ميريزيد و بنزين را ميزنيد به اندازه و هيچ زمان روي ماشين بنزين يا روغن نمي پاشيد گل برايش نمي بريد و روش بنزين نميريزد و بگويد امروز خوب كار كردي بيا بنزين بخور چون كاري بيهوده است انسان ماشين خودش را هر روز كه و هر ماه كه به جز نياز خرجش نميكند اينگونه مردها چنين هستند ما بايد در اول داستان رابطه بفهميم كه مرد طرف ما اگر چنين ديديگاهي دارد ما از اول بايد بدانيم اختلاف نظر داريم همانند هر چيز ديگر مثل اختلاف سن و اعتقاد چون فردي كه چنين نظري دارد چيزي كه صرف زيبايي و بهداشت شما ميشود اضافه است شما گير داريد و اختلاف داريد و آدمي كه هزينه اي كه عادي است غير عادي و بد ميداند ما از همون اول بايد بدانيم مشكل داريم و مسئله دوست داشتن هم اين مشكل را حل نميكند يا اينكه توافق كرده باشند كه زن هزينه هاي عادي و شخصي خود را خودش بدهد كه با عرض تاسف باز هم حتي در اين توافق باز مردها در عمل موافق نيستند ولي چون غير مستقيم هست و مستقيم انها پرداخت نميكنند شايد چيزي نميگويند ولي در انتها ما قراره براي هزارمين بار ازدواج برابر كنيم چيزي كه من واقعا محكم رويش مي ايستم و هميشه واقعا ميتونم بگم تنها راه نجات هستش يعني من هزار تومن دارم همسرم اگر ده تومن داره هر دو بايد رو هم ريخته بشه و برابر تقسيم بشه البته بايد يك توافقي مثل هر كاري بشه

در يك كشور متمدن فكري و آدم متمدن هيچ زمان نميگويد تو چقدر در آوردي هر دو برابر و شريك هستيد ودر زندگي زناشوي فرض را بر اين ميگيرند كه هر دو كار ميكنند مانند دست و پا و ما پول رو براي همه بدن در مياوريم و همه بدن همكاري دارند و به زن و شوهر اينگونه نگاه ميكنند در آمريكا بايد ازدواج برابر بكني برابر زندگي مي كنيم وروزي هم اگر جدا شديم برابر جدا ميشويم و برابر حقمو ميگيرم اما باور بفرمائيد در مملكتم ميبينيم زنها و مردها نابرابر ازدواج ميكنيم، زندگي رو نابرابر ميكنيم، و در انتها هم وقتي حرف از جدايي است ميخواهيم نابرابر جدا بشويم و يا فشار مي آوريم برابر جدا شويم. ريشه داره چون ما در دوران نامزدي و دوستي مشخص و تعيين تكليف نميكنيم چكار ميخواهيم بكنيم و با شعار اينكه خرج زندگي با مرد هست و من هزينه هاي دارم بايد پرداخت شود وارد نشويد واقعيت را ببينيد و در نظر بگيريد كه وي هم مي گويد ما مردها هم اين شعار را داريم خرجهايي براي الواطي داريم كه بايد پرداخت شود

چون بزاريد يك واقعيتي كه اصلا به آن نگاه نميشود به شما بگويم انچه كه زندگيها را ميسازد و از بين ميبرد با عرض معذرت اين روزها پول هستش و بسيار جدي است

بعضي هم معتقد هستند مرد وظيفه دارد همه چيز را بريزد وسط و،زن اصولا اين كار را نبايد بكند پول و خرج زندگي با مرد است ولي شما و هيچ زني و هيچ انساني نميتوانيد بگوئيد پول تو پول منه و پول من هم پول منه يا خرج من خرج توست و خرج تو هم خرج توست بيماري اينجاست كه ما با چنين ديدگاهي وارد زندگي ميشويم در صورتيكه مسائل مادي با وجوديگه با ارقام هستند مي شود منصفانه و درست با آن برخورد كرد و مسائل مادي در يك چهارچوب كاملا مشخصه

ولي اينكه هر كي فكر ميكنه پول بيشتري توي زندگي مياره قدرت بيشتري داره كه خود حس قدرت بيماريه و در زندگي زناشويي برابر و هسته اي امروز اين نوع قدرتها معنايي ندارد كه بايد به چنين افرادي كمك كرد كه در اين دنيا چطوري مردم به ازدواج برابر ميرسند و هيچ زمان پا نميتونه به دست بگه تو چرا وقتي من كلي راه ميرم تو تكون نميخوري پس من قدرت بيشتري دارم و تو بدرد نخوري و عمق فاجعه اينجاست مردي با پولش حس قدرت مداري بكنه

شايد هميشه اين حرفم درسته كه ما از بچگي به پسرمان مي گويي تو بايد روزي يك مرد مهمي بشي و به دخترانمان ميگوئيم تو بايد زن يك مرد مهم بشي



Wednesday, May 16, 2012

عزيز از دست رفته

در ايران مسئله همدردي توي خون ما هست بعلاوه رنج و دردش براي ما ايرانيان واسه همين است و وقتي كه كسي ميميرد خودشان را ميزنند و خودشونو ميخواهند بكشند و ميدانيد كه چرا ميروند سر خاك مردها و گريه ميكنند؟ شايد براي ما اين كار مردم طبيعي است چون ما نيز بيمارگونه ميرويم و ميگرديم كه به اين صورت همدردي كنيم شايد بتونم درد وي را احساس و لمس كنيم.

براي همين ميبينيد كسي طوريش ميشه مثلا پدر و مادر توي سر خودشون ميزنند گاهي زمينه هاي احساسي و تند دارد و گاهي فرهنگي و گاهي بيماري براي من اگر بچه ام دلش درد ميكند دليل ندارد من هم دلم درد بگيرم كه ثابت كنم همدردم و مثلا حتي ما در مكالمات عاشقانه ميبينيم كه ما به طرف ميگويند تو بميري من هم ميميرم و حتي شايد واقعا اقدامي هم بكنند

آدمها وقتي اشتباه ميكنند در هر صورت اشتباه آنها اشتباه است و شكي نيست روزي كه كسي توي ايران عزيزما ميميره همين بازمانده ميداند كه مردم ازش توقع دارند كه وي گريه كند و توي سرش بزند اين مسئله باعث ميشود كه باري روي شونه من پدر و مادر از دست داده بدهد كه اينطوري و يا بدتر عمل كنيم در صورتيكه اگر بدانيم مردم توقع گريه از ما ندارند بي ترديد ما شايد گريه نكنيم توي سرزمين بد خارج از ايران من توي هزار تا عزاداري كه ميرفتم شايد ده تاي اون نميديدم كسي گريه اي شديد بكنه ولي توي جامعه ايراني ميبينيد توي هزارتا هر هزار تاش گريه ميكنند جالبه كساني هم گريه ميكنند كه حتي اون فرد رو شايد نميشناختند چه قبل چه بعد و بودن و نبودن طرف مهم هم نبود ولي غريبه ها هم گريه ميكنند .

به نظر من ما صد در صد تمام اين كارها رو آگاهانه انجام ميدهيم يعني فكر ميكنم درسته و مورد انتظاره پس عمل ميكنم به همين جهت ما ميتونيم اينها را پيدا كنيم و آگاهانه يا ناآگاهانه در صورتيكه حتي به خودتون تلقين نميكنيد اين كار رو بكنيم

از من سوال ميكنند بهترين كاري كه ميتواني به زندگي عادي بر گردي بعد از فوت عزيزت چيه و چطوريه؟ انسان چه راهي بايد داشته باشند وقتي شخص شبانه روززندگيش در گير آدمهايي و عزيزاني هست كه از دست رفتنده اند؟

من توصيه اي بعنوان كسي كه لا اقل در رابطه با عزيزان و نبودنشان تجربه دارم اين است كه ما بايد بدانيم ترديدي نيست كه ما در جهاني زندگي ميكنيم كه قراره يك نظام ذهني داشته باشيم كه با واقعيت بخونه مثلا اگر من ميدونم ساعت هشت تا پنج عصر بايد كار كنم اگر ساعت سه نصف شب بخوام برم بيرون و سر كار خوب كمي شكلش غير واقعي مي شود.

يا اينكه من بيام آدمي باشم كه اعتياد به فكر كردن و خيال كردن دارم كه اين اعتياد بدترينه مثلا در رابطه با عزيزي كه فوت كرده و مراسم پارسال و بستي خوران پارسال ولي آيا به نظر شما اين فكر و اين نوع فكر كردن غير از فكر فرار از امروز نيست و مثل كسي باشه كه بخواهيد وظيفه رو امروز رو انجام ندهند؟خوب تو فكرتون مياد باشه بهش فكر كنيد باهش حتي صحبت كنيد تموم كه شد تموم شده دفعه ديگه حرفي نيست

ما قرار نيست موضوعها رو ببريم و بيارم و بعد هم بهش معتاد بشيم بدترين اعتياد اول اعتياد به فكر و خياله و دوم به خوردن و با عرض تاسف سوم مواد مخدره چون آسيبيكه ما از يكي اولي ميبينيم به مراتب آسيبش بيشتر از مواد مخدره

پس پاي ما بايد هميشه روي واقعيت باشه و بعد از شش ماه بايد بازي مرگ عزيز رو ترك كرد و حالا توي فرهنگ ما ميگيم داغ ديديم كه بايد ديگه يكسال بيشتر نباشه اگر باشه ديگه اسمش هست بازي و فرار از مسئوليتهايي كه فرد داره

مثلا من بجاي نگهداري از بچه ام بگم ميخوام برم سر خاك پدرم خوب نه معني محبته نه عشق و نه مهرباني

فردي ديديم بعد از ده سال براي مرگ مادر خودش را تكه پاره ميكرد همه ميگفتند بميرم چه وفاداري و عشقي و من گفتم چه بيماري و مرضي.

بايد واقع بينانه باشم ما در جهاني هستيم آدمها ميميرند ولي بعضي هم در سنش كه بايد ميميرند كه بايد بميرند و دير يا زود افراد ميميرند فراقه و غمگين كننده است ولي نبايد زندگي آدم فلج بشه ما هم به اين دنيا نيامده ايم ببينيم كي ميميره كي نميميره سال قبل هشتادو يك ميليون مردند چه كنيم؟ پس زندگي اگه مهمه كه اونها رفتند چرا همش زندگي امروز رو به تباهي ميكشيم.

به افرادي كه خودكشي ميكنند هم ميشود گفت اگه زندگي كلش مهمه پس چرا خودكشي ميكنيد؟اگر هم كلش مهم نيست پس جزء و بخشش چه اهميتي داره حالا يك جزء آن خراب شده بشه آدم خودشو ميكشه؟

تضاد و تعارضات رو بايد داشته باشم گرفتاريهاي ما اينه هميشه فكر ميكنيم يكي بيادهميشه ما رو راحت كنه خوب من نبايد پامو بزارم روي سيخ و ميخ كه خون بايد بعد بگم بيا پانسمان كن

يكي سرشو ميزد به ديوار و داد ميزد يكي گفت چرا اينكارو ميكني؟ گفت آخه نميدوني نميزنم كيف داره. ما بعضي وقتها غم و درد رو دوست داريم بارها از من سوال ميكنند ما چكار كنيم با اين مسئله كنار بيائيم من هم هميشه ميگم نميدونم چون بايد ببينيد گيرتون كجاست من وقتي ميرم تعميرگاه ميگم ماشينم خرابه ميگن كجاش؟ولي نميگم ماشينم خرابه تو نديديه درستش كن بايد ريشه رو در آورد

من روزي كه پدرم مرد چرا ناراحت شدم ؟چون پدر من زندگي رو ترك كرده .خوب من كه نبايد بيام خود زندگي رو خراب كنم چون اون تركش كرده پس من بيام بخاطر چيزي كه اصل هست و ناراحت كننده هست بيام از بين ببرمش بايد ببينيم اين فردي كه سينه چاك ميدهند بازي و هدفش چيه مثلا كسي كه بسكتبال بازي ميكنه نميتونه بگه ما يك توپ ميگيريم سرش دعوا ميكنيم و هدفي نيست

بعضي وقتها هم شده ما مسئله اي داريم با فرد مرده مثلا به شخص عزيزش نرسيده مرده و بعنوان تنبيه براي احساس گناه خودمو توي اذيت و ناراحت مي اندازم كه مسئله حل بشه

و بعضي وقتها شخص مورد نظر ما تنهاست و ما با وي زندگي ميكنيم اطرافيان فرد كاري نميكنند و شخص مي آيد بار ديگران رو ميكشد و اين افراد يك اصول خاصي خانوادگي رو رعايت نكردند و فرد مي آيد تمام كار را ميكند

بعضي وقتها پدر يا مادر بعلت ويژگيهاي رواني يكي رو قلاب ميكند و نگهش ميدار اين فرد ميشه سنگ صبور و هميشه يك خشم و قهري نسبت به ديگران دارد چون تنها چيزي كه ميشنوه از بي مهري و بيوفايي است و بي مهري و بيوفايي بار اين آدم را سنگين ميكند و ميگه پس كسي نميكنه من بايد بكنم.و شايد فكر ميكنيم پدر مظلوم و تنها بوده و بيخودي مورد ظلم قرار گرفت ولي شايد شما نيز رسيديد به اين كه احساس ظلم و تجاوز ميكنيد

ولي خلاصه مطلب اينكه بعضيهاي مي گويند اين غمه غصه بدون اراده و نا خود اگاه ماست ولي باز دليل نميشود ما نقشي در مسائل خود اگاه نداريم مثلا من ميخواهم از زندگي بگريزم مي آيم نبودن و فرد عزيزي كه رخ داده بهانه ميكنم ميرم بيرون ولي علت اينه كه من ميخوام از زندگيم فرار كنم و بعدش بهانه ميكنيم

و حتي ميبيند يك پدر و مادر نميزارند بچه ازدواج كند و شرايط رو نا خود آگاه بوجود مي آورند

مسئله رابايد عميقتر ديد و چون نقش براي فرد اين مسئله با فردي عزيز از دست رفته شايد حتي ما مشكل داشته باشيم ولي رفتن فرد بعنوان يك مسئله ناتمام ميماند كه فكر ما رو مشغول ميكند.

ولي كلا بعد از يكسال فرد سالم از دست رفته نبايد اصلا مسئله زندگي ما باشد بلكه به اين مسئله بايد همانند نگاه كردن به يك موضوع فقط نگاه كرد مانند كفشتان كه ميخواهيد بپوشيد است به فكرش مي افتيد ولي وقتي شما تمام فكر و خيالتون كفشتون باشد نشانه بيماري و گرفتاريه معلومه كه طبيعي نيست ما قرار نيست مرگ عزيزانمو هميشه اينور و اونور ببريم علما توجه فرمائيد ميگويم بعد از يكسال نه بعد از ده روز

چون اگر فرض اين است زندگي مهم است چرا خرابش ميكنيم اگر هم زندگي مهم نيست كه اون فرد هم كه مرد بهتر مرد راحت شد چون ما تكليف خودمون را بايد از لحاظ ذهني مشخص كنيم و به اين جهت است.

Tuesday, May 01, 2012

گير رابطه قديم در جديد



در مكاني بدون هيچ گونه غرض و مرضي داشتم به گفته هاي دو خانم گوش ميكردم يكي ميگفت من از وقتي كه از اون آدم عوضي جدا شدم همش و همش فكر و ذهنم اينه كه ديگري مثل فلاني نباشه و اصلا دوست ندارم شباهتي به اون آدم داشته باشه


يعني تمام تلاشم اينه كه باز مثل دفعه قبل توي تور چنين آدمي نيفتم


يك نگاه تند كردم و با خودم گفتم واقعا حرف درستيه ولي چرا ما اينطوري هستيم معمولا هم اين حس و ديدگاه هاي مشابه چرا اينطوره ولي اين ديدگاه ما به دو چيز مربوط ميشه:


اول :اينكه سطح آگاهي و روابطه و برخورد ما بي نهايت محدود ميباشد و مانند اين ميباشد شما غذاي چيني و ژاپني رو نميشناسد و با اولين غذايي كه خوب نبوده ميل فرموديد باز ميگيد باز همون طعم و مزه مانند خاطره من در خارج از اين مملكت يكبار دوستم ميرفت فروشگاه بهش گفتم بي زحمت براي من سه تا كلينكس(كه يك برند هستش مثل كوكا) بخر دو تاش پاف(كه اون هم برند هست پپسي) باشه غافل از اين بود كه چون تو ايران كلينكس كه يك برند هست اول اومده مردم اسم دستمال كاغذي رو كلينكس ميگويند ولي من اون كلينكس مشناختم چون برند نام شده بود و دوست من از خنده دلش را گرفته بود


نتيجه اين مشكل بر ميگشت به سطح كم آگاهي من از برندها و هچنين در رابطه فردي كه اينطور هست دقيقا همينطوره ودال بر سطح كم اگاهي ميتونه باشه كه براي شخص مدل شده


دومين دليل اين است كه من يا ما با اون آدم قديمي به صورت مثبت و يا منفي همچنان گير هستيم و مسئله داريم و پرونده فرد رو نبستيم كه البته نميتونم بگم خيلي غير عادي هست ولي شدت مسئله خود مسئله هست ماننداين كه بگيم اسمش يا مثل اونه مدركش و ماشينش اينه كه باز كمي ميشه فهميد


ولي اينكه بشه موضوع ذهن ما كه همه چي و حالتهاش مثل اونه ما قرار نيست طوري به طرف افراد حركت كنيم كه انگاريك الگويي هميشه همراه داريم كه اون فرد نباشه


نتيجتا اگر ديدي چنين فردي روبروي شماست و چنين صحبت ميكنه زياد خودتان را اذيت نكنيد چون طرف دارد دنبال بازي و كلك و بهانه ميگردد مثلا فردي به من ميگفت من در اولين برخورد ميتوانم تشخيص دهم اين فرد كي و چي هست و هر چه برداشت كرديد همونه ولي بدانيد همش كلمات كلك بازي است چون مانند اين ميباشد من بگم من يك كليد دارم دنبال يك قفل هستم كه به كليد من بخوره. مضحكه. نه چون يك بازيه و حرف بازي براي افرادي كه نميتوانند ازدواج كنند و ميخواهند بهانه هم بتراشند من كلا اين مسئله را واقعيت نميبينم


چون اين طرز تفكر من اين است كه اگر مثلا يك موتور و يا يك سيستم كار نكرد بعدش بگم هيچ سيستم و مدلي هم كار نميكنه ولي من نويسنده اولا وقتي سيستمي كار نكرد دنبال اشكال و مشكل سيستم در همون جا ميگردم نه جاي و شكل ديگه.


مشكل اينه كه ما وقتي فاكتورهايي ذهني ما مثل علوم تجربي به چهار يا پنج فاكتور ميرسد همينطور ميشويم


و با عرض هزار تاسف ما نميتوانيم با مسائل به آن شكل برخورد كنيم ولي من اگر كسي از من نظري مانند اون خانم و راه حل مشكل از من بپرسد من ميگويم آيا شما بعنوان يك فرد پرونده و رابطه رو بستيد يا نه؟ خواهش ميكنم به عرض من تمام منتقدين من توجه كنند ما بايد پرونده يك فرد و رابطه را در خودش ببنديم نه در رابطه و مقايسه ديگران


ما بايد ببينيم پرونده به شكلي كه من ميگويم و به ان اشاره كردم بسته شده يا هنوز ما مشكل و درگيري داريم


اين قبيل افراد بارها ديديم ميگويند ما در اوايل خيلي حركات طرف مقابل برامون عادي بوده ولي امروز برامون خيلي بد شده كه البته ما بايد بدونيم اوايل كه ما نزديك و صميمي نيستيم خيلي مسائل برامون عاديه مانند اينكه در ميان دوستانمون يكي بد غذا ميخوره ما در اول بعنوان يك فرد عادي چشم پوشي ميكنيم ولي بعنوان شوهر نه. ما بايد بدونيم هر چي كه بده قرار نيست در اوايل رابطه ما رو ناراحت كنه چون ما نزديك نيستيم ولي چيز بد قرار نيست خوب بشه بد خواهد ماند


ولي يك چيز هم توي انتخابهاي ما شايد خيلي طبيعي باشه اينكه مثلا من پنج غذاي خارجي رو جلوم ميزارند تشخيص ميدهم دو تاش بد نيست دو تاش خوبه و يكيش مزخرفه


براي مثال توي سوشي ميشه اين حس و احساس آزمايش و توصيه كنيم


يك توصيه ميكنم كه از يك رابطه قبلي ابدا قرار نيست ما يك قاعده بسازيم و براي انتخاب و بهانه اي براي فكر كردن به اون آدم و حس و احساس مربوط به اون آدم ولو اينكه مدتش بيشتر از هفت سال كمتر يا بيشتر باشه.


اگر ما گيري اين چنين داريم ما بايد به كمك يك روانشناس اين گذشته رو خاك كنيم ما ميتوانيم از يك رابطه يك شناخت از خودمون به دست بياوريم نه تجربه براي تعميم به يك نوع خاص و همانند سازي كنيم مثلا من به اين نتيجه برسم با آدمي كه زود قهر ميكنه و دائم و هر چهار ماه يكبار قهر ميكنه و ميكرد نميتوانم زندگي كنم و رابطه تموم بشه من بايد خودمو بشناسم و من واقعا من چنين كاري ميكنم


ما توي شناخت خودمون از رابطه قبلي اشكالي نميبينم خود من خوشبختي خودمو وقتي امروز نگاه ميكنم بيشتر مواقع مديون همين ديدگاه خودم هستم كه نگاه دقيق بايد يك برداشت درست باشه ولي اين رابطه وقتي آزار دهنده زماني هست كه فردي دائم در حال مقايسه باشد و هيچ فردي توي رابطه خوشش نمي آيد كه حرف و كارشو با ديگري مقايسه كنند و من چقدر متنفر هستم از اين نوع افراد


همه چيز ما بايد تنها در ارتباط با فردي باشد كه الان هست پشت تلفن هست و با من داره راه ميره نه با ديگري و فرد ديگر كه نه الان هست و در زندگي من وجود داره و نه ميدانم كجاست


حتي فراموش نكنيد در رابطه وحرف و حتي اشاره به دوست پسر و دختر سابق يا همسر سابق در رابطه با فرديكه امروزبا من است ولو هيچ عكس العملي نباشد ولي در چند دقيقه بعد حس و احساسي در طرف بوجود مياورد كه بسيار گفتار و حس را خود آگاه و نا خود آگاه به سوي و سمتي سوق ميدهد كه شما دوست نداريد تنها كافي است بگوئيد اون قبلي هم اين كار رو ميكرد يا نميكرد و شما ميبينيد باور كنيد ميبيند ده دقيقه بعد كاري ميكند كه اصلا بهش نميخوره و نميكرده علت هم تنها خشمي است و حسي كه فرد از طرح نام و فرد ديگر در اين رابطه پيدا ميكنه


يعني بايد پرونده بسته شود و تموم ولي نتيجه گيري بايد سر جاي خودش باشه اين كه تجربه داشته باشيد بله شايد غذايي كه خورديد ولو پنچ سال قبل هنوز توي بدن شما اثراتش باشه ولي من نويسنده هميشه از روابطم تنها آموختم ولي خودم را هيچ زمان به هيچكدوم نياويختم


من براي انداختن ديگران از مغزم زياد نيز سعي نميكنم چون به همون نسبت كه تلاش كنم بيشتر كارمو مشكل ميكنم


موضوع تو انتخاب اين است تفاوتهاي مزاحم را بايد تشخيص داد نه مكملها خويش را مثلا من اگر از بوي بدن كسي بدم مياد نبايد بگم مهم نيست چون من هم ايرادات ديگر دارم پس اينو تحمل ميكنم نخير اين مسائل خيلي جدي ميتوانند باشند


ما قراره با هم توي يك رابطه به هم بخوريم قرار نيست اين استدلال رو هم داشته باشيم كه من هم ايراداتي دارم پس دو تا ايراد اونو تحمل ميكنم


جمله مگه من كي هستم و ما كي هستيم اين داستان هم الكي و مسخره است


روزي فردي به من گفت اوه تو سنت رفته بالا دنبال ايده ال ميگردي و آيده آليست هستي براي و رابطه و ازدواج گفتم نه من


آيده المو نميخوام اين افراد سابقوو من دوست نداشتم طرز برخورد و كنار من بود و مواجه شدنشون با مسائل رو مسئله ايده ال با دوست نداشتن دو تاست من اگر توي زن و دخترها 80درصد موافق من نبودند خوب من آنچه كه دوست دارم از توي دوست داشتنيهايم در ميارم چرا برم اونجا


اينها ربطي به من كي هستم و تو كي هستي نيستي انتخاب من بر اساس چيزي هست كه مادام باشه و ربطي به من كي هستم اون كي هست اصلا نداره نه پسنديدم و نمي پسندم هفت سال توي رابط ماندن و تحمل كردن فقط ضربه و در انتها آسيب خوردنه ولي من نميگم فرصت از دست دادن ولي آسيب خوردنه













Tuesday, March 13, 2012

چهارشنبه سوزي

باز چهارشنبه سوري اومد
روبروي من توي كشور غريب وتوي غربت دختر و پسر در حال برنامه هستند و عده اي براي رفتن بيرون امشب دارند برنامه ريزي مي كنند
اشاره ايرانيها به من نشون ميده كه حس كردند من ايراني هستم گوشهاي تيز من شنيد يكي گفت برين بهش بگين اون هم بياد بريم مثل اينكه ايرانيه و تنها نشسته كمي خوشحال شدم زماني كه  داوطلب گروه به من نزديك ميشد در همين زمان گاردي از كنارمن رد شد و چون منو ديد لبخندي زد و گفت لطف كنيد موبايلتواز روي دسته مبل بردار
من با زبان انگليسي بسيار پر لهجه تشكر كردم ونشون دادم كه لهجه ندارم وگفتم مرسي بايد اينجا موبايل من از همه ارزونتره پس من در حاشيه امن هستم

ديديم داوطلب دو قدم مانده بود برگشت و رفت لب و لوچه ام توي هم رفت و نگاه كردم به جمع دخترها و پسرها و گفتند گفتي  بهش گفت نه بابا ايراني نبود انگليسي زبون بود


Wednesday, February 22, 2012

باورها و اعتقادات

تا به حال نميدونم آيا به تور آدمهايي خورده ايد كه شما را اينقدر درگير يك سري شرايط فكري و روحي رواني ميكنند و جالبه اين نمونه افراد بسيار اصرار دارند شما را نيز نه بلكه عوض كنند بلكه از هر حرف شما مطابق انچه ياد گرفتند براي شما نيز دليل و برهان بياورند با عقايد و باورهايي كه دارند ولي براي ازدواج مهمترين بخش همسر بودن باورها و اعتقادات است مسئلهاي كه من اشاره ميكنم ريشه تمام اين باورها و زندگي ماست كه از چه زمان شكل ميگيرند و تا كي ادامه پيدا ميكنند بسيار تا بسيار قانون ثابت و دست نخورده است و بارها و بارها شما اززبان تمام اساتيد دانشگاه شنيده ايد يا ميشنويد

و شكلش در ما به اين صورت است

من و شما از تولد تا يك سالگي مون بيش از همه با حسمون زندگي مي كنيم و مقصود از حس كه مردم

معمولا 5 تا شو مي شناسند و به همين جهت است كه بچه بيش از هر چيزي ديگه به غذاش ، به

خوابش ، به بازيش ، به لمسش اهميت مي ده ، بين يك تا هفت سالگي دو چيز ديگه به اين

حسي كه خودش رشد مي كنه اضافه مي شه ، يكي ما از هوشمون كه روابط پنهان اشياء رو به مقدار

زيادي مشخصي مي كنه استفاده مي كنيم و يكي از تخيل و تصور بنابراين كودك بين يك تا هفت

سالگي چه جور موجودي است در حالي كه جهان رو حس مي كنه ، مي بينه ، مي چشه ، دست مي

زنه ، مي شنوه در عين حال از هوشش استفاده مي كنه كه اين آدم كه اسمش پدربزرگه يا مادر

بزرگه مهربونه ، منو نوازش مي كنه ، به من چيزايي ميده كه مي خوام ، خيلي هم به من بكن و نكن

نميگه ، بنابراين مامان بزرگ و بابا بزرگ رو خيلي دوست دارم و در نتيجه جهان را با هوش خودش

اينگونه فكر مي كنه كه مامان بزرگ و بابابزرگ كه آمد ، بره پهلوشون ، تو بغلشون باشه تا مثلا

شيرينی شو بگيره ، پاداششو بگيره ، نوازش رو بگيره ، يا هر چيزي ديگه و ضمنا از تخيلش هم فكر

مي كنه كه اصلا بره خونه ي بابابزرگ يا بابا بزرگ بياد اينجا ، پهلو ي اونا بمونه و حرفايي از اين

قبيل و ما بين يك تا هفت سالگيمون با حسمون ، هوش مون و تخيل مون زندگي مي كنيم .

اما اين حس و هوش و تخيلي دو چيز ديگررو بوجود مياره ، دو چيز اصلي حالا چيزاي ديگه هم

هست يكي احساس و هيجان يعني چي ؟ يعني من حالا بابا بزرگو دوست دارم ، مامان بزرگو

خيلي بيشتر دوست دارم اما مثلا همسايه مون رو دوست ندارم براي اينكه وقتي اون مياد هي به

من ميگه بكن و نكن يا بشين ، يا نخور ، اينو دوسش ندارم پس من يه احساسي پيدا مي

كنم حتي اگه اين همسايه ما كلاه سرشه ، سبيل هم داره . عينكم هم مي زنه من با كلاه و و

سبيل و عينك هم مساله پيدا مي كنم چرا ؟ براي اونكه اون رو بد مي دونم ....

پس احساس و هيجانات ما در طول زندگي ، هميشه ولي به هر حال از حس ما ، تخيل ما و هوش ما

بدست مياد

و مسئله اي كه ما اگر به شما بگم تمام عمر ماست و منظور من است اينجاست اين نكته است كه توضيح ميدم و اين مسئله جالبه بارها افرادي كه با من بودند گفتم و ميگم افراد با ازدواج از شر اين مسئله كه اسمش باورها و اعتقادات هست و از سن هفت سالگي شروع ميشه و گريز ندارند

از طرف ديگه نظام باورها و اعتقادات ما ، يعني جهان بيني ما ، انسان چگونه موجودي است ، من كي

هستم ، زنان چه جورين ، مردان چه جورين ، مدرسه چه جوريه ، خيابون چه جوريه ، كوچه چه جوريه ، غذا چه گونه هست .رابطه بين زن و مرد چه جوريه.

يعني من يه باورها و اعتقادات و فلسفه اي هم پيدا مي كنم بنابراين كودكي كه تا هفت سالگي با

حسش و هوشش و تخليش زندگي كرده ، حالا يه مجموعه اي از احساسات و عواطف و هيجانات داره ،

يه مجموعه از باورها و اعتقادات اتفاقي كه در طول تاريخ افتاده چي بوده ؟ اين بوده كه اين حس و هوش و تخيل رشد خودشون رو ادامه داند ، البته حس و هوش يا هوش خيلي بيشتر ، حس كمتر ،تخيل خيلي خيلي كمتر

ادامه پيدا كردن تا 18 سالگي يا 22 سالگي بلكه هم رفتن تا صد سالگي و انسان يه موجودي بوده كه با

حسش ، هوشش ، تخليش ، احساسات و عواطف و هيجانات رو بوجود آورده ، بعدم با رشد حس و

هوش تخيلش اين احساسات و عواطف رو و هيجانات رو يا باورها يا اعتقادات رو كمي اين ور و اون ور

تغيير داده و دگرگون كرده و به يه صورتي در آمده بنابراين من در سن سي و چهل و پنجاه ،

همون باورهايي دارم كه هفت سالگي داشتم ، همون گونه زندگي مي كنم كه در شش و هفت سالگي

كردم

ولي از سن هفت سالگي سر و كله عقل پيدا ميشه

بنابراين ما يه مرتبه با يه موجوداتي روبرو مي شويم كه بخاطر رشد عقلي و رعايت اصول منطقي كه

قوانين بكار گرفتن درست عقل رو مي آموزه به واقعيات نگاه كردند و از طريق واقعيات به درك روابط و كشف

قوانين رسيدند . بنابراين حالا شما يه مجموعه اي اينجا داريد كه عقله و منطق و واقعيته وعلمه . كه

اينا يه جهان ديگه رو تصوير مي كننن .بچه يه موجود ديگه مي شه ، غذاي بچه يه چيزه ديگه مي شه

، دوا يه مساله ي ديگه مي شه ،. زندگي يه معناي ديگه پيدا مي كنه ، ازدواج يه چيزه ديگه مي شه ... اين موجودات ، اين ادما .... كه عقل رو رشد دادن حالا ، يه مجموعه اي تازه اي از احساسات و عواطف و هيجانات و يه مجموعه اي تازه اي از باورها و اعتقادات را در خودشون مي تونن بوجود بيارن ...

و اگه دلشون خواست مي تونن از اون استفاد كننن ... ولي البته همچنان اون باورها و اعتقادات و

احساسات وعواطف كودكي به مقدار زيادي اونجاست كه دائم با وجوديكه تحصيل كرده هستند و ادعاي فهم دارند ولي مقدار زيادي از اين باروها تا ابد زندگي اونها رو ميچرخونه،

Tuesday, February 14, 2012

من بزرگ شدم و ديگر هيچ

مسئله دير اومدن بچه ها به خونه و كنترل آنها توسط خانواده كلا چيز جالبي نيست و نخواهد بود
يعني اينكه بخواهيم با ترس و استرس و تشر كنترل بشود ولو يك طفل يكساله به نظر صاحبان فن درست نيست
مسئله كنترل يك مسئله گرفتاري سنتي و پروسه تكامل انسان است مربوط وبعلت مرگ و زندگي و بس و توجيه آن در انجاست
در اين زمانه پرورش و تعليم و تربيت جاي خويش را به جاي تنبيه وكنترل داده
وكلا مسئله بيرون رفتن بچه ها دير و زود اومدنشان يك مسئله اساسي است كه به خيلي چيزها مرتبط است و حتي نظر اينكه ما نبايد اصلا بچه ها رو براي دير يا زود اومدن كنترل كرد
ولي وقتي بچه ها بيست سالشون باشد و سي سال هم باشند وقتي صلاح و زندگي خود را نميدانند اشتباه هم شايد بكنند ولي ملاك ما آن نيست . مربوط به اين مسئله مورد بحث هم نيست
ولي اين مسئله مهم است كه ما چه رابطه با فرزند يا فرزندان خود داريم آيا اين رابطه مبتني بر حرمت و محبت و مشورت است؟اين رابطه مبتني بر توافق بر اساس رابطه صميمانه است يا يك رابطه بر اساس فرمانده و فرمانبرداري است و سرزنش و تحقير و تنبيه است
بيشتر مادرها بين فرزند و پدر واسطه ميشه كه ابدا موثر نيست و اختلاف نظرها مي تواند خانواده را به هم بريزد
اما مهم اين است كه فرزندي كه من ميشناسم و بزرگ كردم كه هست؟ كجا ميروند؟با كي ميروند؟و چكار ميكنند؟
اينكه من پدر نه بدونم كجا ميره با كي ميره و چكار ميكنه اين مسئله اين پيام رو به من پدر نميده كه بزار به عهده خودش چون اين مسئله هم خودش هزار پرسش داره و بعدش عواقب و مسائلي كه بعد از اين عدم آگاهي اتفاق بيفته و به ما اگرمربوط نشه ميشود تا حدودي گفت جايي در مسائل ما نداره ولي اگر ما هيچ ندانستيم و تازه توقع اين باشد كه به ما مربوط نيست چون حالا سنش شده بيست سال و سي سال ولي وقتي مشكلاتي كه بوجود مي آورند بيشتر بجاي اينكه بروي اونها باشه اثرات منفي و مخرب اون روي زندگي من پدر و مادر و برادر و خواهرميزاره
چون بعضي وقتها كه مادر و پدر بيرون رفتن دختر را بد نميدانند شايد عمق گرفتاري و مشكل باشه و يا من پسر يا دختري دارم كه بعلت شكل زندگي كه درست هم شايد نيست و ميخواد داشته باشه نميخواد خونه باشه
اجزاي اين مسائل زياد هم ساده نيست و هميشه بسيار پرسش و پاسخ در مغز بوجود مي آورد

جمله اينكه من سنم شده بيست و سي و به سني رسيدم كه هر وقت بخواهم ميروم شايد درسته اما خرج منو شما بايد بدهيد درس منو شما بايد پولشو بديد اگر گرسنه شدم شما بايد غذايم رو بديد مشكلي داشتم شما وظيفه تان هست كه خرج مرا بدهيد ديگه نميشه

چون ما كه نميتوانيم بزاريم بچه مان يا خواهر كوچكم مرتب بگه من سنم اينه و هر كار دلم ميخواد ميكنم هر جا بخواهم ميروم يعني ميخواد اين چرند را بگويد كه يعني اختيارات را من ميخواهم اما مسئوليتهاش مال توست نه نميشه.

موضوعات كمي ريزه البته من تائيد نميكنم كه بچه اي اصلا نخواد بره بيرون ولي ديگري چون ميره بيرون بده نه شايد به مراتب اوني كه تو خونه است به مراتب بدتره و مريضتره كه اوني كه ميره و نميگه نيست

خواهر من وقتي بهش مي گفتيم فلان جا نرو و با فلاني نرو مي گفت به من اعتماد نداريد؟و مادرم ميگفت بهش اعتماد كنيد

آخه من كه نميتوانم اگر برادرم يا خواهرم مريضم و دوا ميخورم بگه دوا نخور من بهش اعتماد كنم و نخورم مسائل بازي با كلمات نيست اعتماد به كي و چي؟

و درجواب سوالي در مورد افرادي كه فكر ميكنند محبت ميكنند ولي دستشان را گاز گرفتند و ناراضي هستند خيلي ديديم يا شنيديم.

ببينيد محبت يعني كاري است كه خوب است و منو خوشحال ميكند و من از انجام آن لذت ميبرم و اين يعني محبت ولي روزي كه شما محبتي كرديد و بايد متقابلا براي شما اين كار را انجام دهند شما محبت نكرديد داد و ستد كرديد در نوشته هاي قبلي به اين مسئله محبت و مهرباني پرداخته ام تجارتش هم مانند خريد هم بد هم نيست ولي نامش محبت نيست

ولي ما بايد ياد بگيريم توقع از هيچ كس نداشته باشيم ما نمي توانيم انتظار داشته باشيم شايد ميشه اميد داشت اما نه انتظار چون غير اين روزي ده بار عصباني مي شود و عصباني مي مانيد

Monday, February 13, 2012

رابطه اشتباه نزديك آدم

مادري بيان ميكرد فرزند من تحصيلكرده است ولي براي سالهاي سال با مردي سپري ميكرد كه هيچ حسني نداشت بلكه بد بود و بدتر هم عمل ميكرد

و الان نيز درگير رابطه اي شده است كه ابدا مورد تائيد هيچ فردي نيست ايشان ساعتها از هوش و استعداد و نمره هاي و هنرهاي دختر خويش تعريف ميكرد ولي به اصرار مي خواست بداند انساني به اين فهميده اي و زرنگي چگونه مي شود كه در روابط با جنس مخالف و زندگي وانتخاب خويش دچار مشكل ميشود و مادر بي نهايت علاقمند بود بداند كه چطور وقتي به انتخاب و زندگي ميرسد چرا دختر آنها ناتوان است و مشكل دار
چرابايد ما تصور داشته باشيم كه فردي كه با هوش و تحصيلكرده هست بايد حتما روابط وي مطابق ديگر موارد وي عمل كند سوال ساده است يا اون قسمت مربوط به مغز ما درست كار نميكند و يا ما در مورد روابط ميتوانيم يك دختر يا پسر سه ساله باشيم نه چهل ساله يا سي ساله
چون ما بر اثر علاقه و سوال و استعداد در يك مورد جلو ميريم و پيشرفت ميكنيم و در يك چهارچوب پيشرفت ميكنيم ولي دكتر شدن اصلا ملاك روابط عاطفي و خانوادگي و موارد مربوط به روابط زناشويي و رابطه جنسي و تربيت بچه نيست
ابدا ملاك نيست همانطور كه ما نميتوانيم بگيم چون پزشك خوبيه بايد موسيقي و گيتار هم خوب بزنه يا احتمالا چرا فوتبال نميدونه چون شايد درست باشه كه دانستن موسيقي ارتباط داره به توانايي ولي يك دكتر بهتر از زماني هست كه ديپلم بوده در مقايسه با خودش. پس نتيجه گيري نميشه كرد همه چيز رو بدونه
روابط عاطفي ما و تربيتي مربوط به كم داني و ناداني ميباشد و ما با صحبت كردن با دختر و خواهرمان نيز نميتوانيم مشكل وي را حل كنيم مانند اين ميباشد كه من فكر ميكنم زبان انگليسي بي نهايت چيز به درد بخوري است و با سخنراني مشكل كم داني شما را در مورد زبان خارجي حل كنم
راه درست اين است بشينيد به خواهر خود بگوئيد عزيز من بيا منو خاطر جمع كن كه تو حداقل ها رامي داني و هر تصميمي كه ميگيري كه توش حتي اين مفهموم هست كه من ديگه فلان سن سنم شده ثابت كه كه ديگه ميفهمم و ميدوني و همچنين كاري نميكني كه به ضرر و زيانت تمام شود و من هم بعنوان مادر يا خواهر برم دنبال كارم
چون ما واقعا نه حرفامون فايده داره نه كارامون تنها بايدبخواهيم يك آدم ديگه به اين روابط نگاه كنه و اگر مشكل و بلوغي هست اون به اين مسئله نظر بيفكند و در نتيجه اگر ما داريم اشتباه ميكنيم و تفكر اشتباه داريم و بيخود ميگيم ما رو خوشحال و آسوده كنه خطري نيست
ما هر حرفي رو زدن بعضي وقتها مانند اين ميباشد بگيد من ميرم يكماه كار ميكنم اسكناس ميكنم و بعد ميريزم تو بخاري تا گرم بشم يك بعدش اين مسئله كه گرم بشوم ولي ميشه نتيجه هم گرفت پس من هم ايرادي دارم كه پولامو تبديل به اسكناس ميكنم تا گرم بشم ما بايد فردي كه كمي ميدونه با اين دختر و خواهر مرتبط كنيم تا بتونه بفهمه و توجيح درست داشته باشيم و تشخيص از پيش خود داشته باشيد پس شما كاري نمي توانيد بكنيد كه بعنوان مثال بگوئيد دماغ من كه داره خون مياد يك بيماري است يا يك خونريزي معمولي.
ما وقتي نميدانيم مريضي طرف چيست چطوري درمان رو ميخواهيم پيدا كنيم و بگوئيد كدوم دارو رو بردارم بهش بدم مگر اينكه علم دارو را بدانيم و بيماري را بدانيم
ما بايد بدانيم نياز اگر لباس هست لباس بدهيم غذا ميخواهيم غذا بدهيم نه گرسنه هست لباس بدهيم يعني بايد بدانيم مشكل چيست

و بعلاوه اين نيز به نظر من خيلي مهم است كه ما فرق بين اعتماد به نفس و حرمت نفس را بدانيم

اعتماد به نفس يا اعتماد به خود معنيش اين است من در زمينه انجام كارها ميدانم و ميتوانم يعني اعتماد به نفس مثبت يعني ميدانم و ميتوانم و كسي كه اعتماد به نفس منفي داره مي گويد من نميدونم و نميتونم و شايد با وجوديكه ميدونم نميتونم مهم هم در اساس اين مسئله در هر دو توانايي انجام كارهاست

يعني وظايف و انجام مسئوليتها و كارهاست براي رسيدن به هدف پس همه انسانها اعتماد به نفس دارند منتها مثبت و منفي داره و كلا اساس ان هم در چهارده ماه اول زندگي است و ريخته ميشود.

ولي حرمت نفس موضوع ديگري است بسيار پيچيده و باري از تقدس دارد و چگونه ميتوان حرمت نفس داشت يا آن را افزايش داد پس شما بايد اول قبول كنيد كه من، من هستم و تو، تو هستي اين قدم اولين است تا ما وجود ديگري را با جهانبيني و نظر ديگر نپذيريم ما گير هستيم و شايد بعضي اين من بودن را باور ندارند و ميخواهند بگويند من تو هستم و وارد حريم خصوصي تو ميشوم.

اما ملاكهاي مهم دوم قبول كردن داشتم پوست رواني مجزا مهمترين مسئله حرمت نفس است پذيرفتن مالكيت و پذيرفتن مسئوليت است

بارها ديديم كه مادري و خواهري و پدري افتخار ميكند كه من حس و احساسم با پسرم يكي است يا يكي بايد باشه من بايد يك كاري بكنم يا اون يك كاري براي من بكنه و اگر نشد من ناراحت هستم كه جدا هست و تازه ميخواهند نشان دهند كه وي ناراحت هست من ناراحتم و وقتي وي خوشحاله من خوشحالم

فهميدن سر درد فرد مورد علاقه ناراحت كننده هست ولي كسي كه سرش درد ميكند دليل ندارد ما سر خويش را به ديوار بزنيم كه هم دردي كنيم

وقتي همدردي پيش مي آيد راه حلي ارائه نمي شود و كارمشكل ميشود ما يا مطلع ميشويم كاري ميكنيم يا ميرويم پي كارمان

با نشستن فقط غصه خوردن كار خراب ميشود و دست و پا گير هم ميشويم

اما تصوراشتباه ديگرما اين است كه مفهوم احساس عشق و علاقه دخالت كامل در همه چيز وي است كار درست ناراحتي بخاطر ناراحتي و شاد بودن بخاطر شادي ديگري راه حل است.

راه ديگر قبولي حرمت نفس داشتن و قبول كردن تقدس و مقدس بودن انسان است انسان پاك است وهمين ولي اگر ما قبول كنيم انسان بد مريض و فاسد است داستان مشخصه .

ملاك ديگر برابر بودن مهم است

ملاك ديگر اينكه ما يكسانيم يعني ما جسد انساني داريم و همه حقوقي داريم كه كسي نميتواند از ما بگيرد مانند آزادي و انتخاب

من داري ارزشم همانطور كه ديگران هستيند كار و وقت ما مهم است مانند هم.

همه نتايج بايد ما در حس به اين برسيم و عمل و ذهن من كه نه از تو بهتر و پايين تر هستم و مهم نيست و ملاك نيست ما كجا

مي شينيم و كي دنيا اومديم حتي سن و بلد بودن كار ربطي به حرمت انساني ندارد





Tuesday, January 31, 2012

درون من و سرزنشهاي دروني من

بعضي ها  مي آيند در رابطه با كارهايي كه در گذشته يا امروز كردند شبها دادگاه دروني را تشكيل ميدهند و همش خود را سرزنش ميكنند و همش وقتي يادشان مي آيد يا به خود ميگويند اون بد بود من خر بودم من خريت ميكردم و هزار داستان كه كم و بيش ما با آنها در تماس بوديم

زماني شبها در رابطه با مسابقه اي كه بر حسب اشتباه خود واگذار كرده بودم خود را ملامت ميكردم چون يك شب  وقتي رفتم باشگاه يكي از رفقا ديديم عكس منو زده اند به ديواركه دست من پايين هستش و طرف سر پا بلند شده روزها و شبها از اينكه بازي رو واگذار كرده بودم حرص ميخوردم و همش در حال اين حس و و حال بودم كه مردم چي ميگويند روزي هزار بار داور رو مقصر دونستم و پدرم و شرايط رو سالهاي سال اين قاضي دروني دنبال من مي اومد ولي خوب كاري كه من كردم خوندم و شنيدم كه بايد چطوري اين مشكل رو حل كنم و از زنجير قضاوت به ديگري و خود كمي خلاص شم تا نفس بكشم

ولي كلا بسیاری از ما دائما در حال قضاوتیم. وقتی که پشت فرمون نشستم دائما داريم اوضاع رو ارزیابی و قضاوت میکنم. مقصود از قضاوت این است که من تصمیم بگیرم شما خوبید یا بد و کار شما درست است یا غلط و بعد از اینکه به این نتیجه رسیدم که کار شما درسته یا غلطه یا شما بده به این نتیجه برسم که شما آدم بدی هستید و کار بدی کردید و احتمالا مستحق مجازات هستی بعضي اين فكر رو دارن كه ملاك خلقت بشريت هستند و ميتوانند در مورد ديگران و حتي خودشان بدي و خوبي را تشخيص دهند همش هم وقتي گوش كني ميبيني تمام حرفهايشان يك مشت چرند و پرنده

 روزيكه مسابقه رو باختم داور و پدرم رو مقصر اين خرد شدن اجتماعي ميدونستم ولي زماني راحتتر شدم اين كه قبول كردم مسئول و مقصر بودم و تمام  كه اگر هزار بار یک نفر یک جمله رو به بگه روزی که من این کار رو میکنم˛ فقط و فقط ˛ تنها و تنها مسئول منم. بنابراین دست از این بازی برميدارد . به دنبال این نباشید که تقصیر تو بود. یا مسئولیتش با تو و ديگري بود

و يك بدي كه ما در حق ديگران و خودمان ميكنيم قاضي درون خودمان را فعال ميكنيم اينجا مي آئيم محكمه اي هر شب موقع خواب تشكيل ميدهيم كه واي فلاني چقدر بد بود من چقدر خر بودم من چرا تحمل كردم گول خوردم و غيره يا همسرم چقدر بد بود

در حالیکه وقتی که حرف میزنید آن هم با فردي كه حاليشه می بینید یه خل و چل و دیوونه ای بیشتر شما نیستید. ما به راحتی توانایی شستشوي مغزي خودمون رو داریم البته اگر مغزي باشه كه بندرت يافت ميشود.

شما به راحتی میتوانید خودتون رو گول بزنید. من همیشه عرض کردم . بزرگترین دشمن ما و بزرگترین کسی که ما رو گول میزنه خود ماییم تنها و تنها خود ما هستيم چون هيچ زمان قبول نميكنيم و بفهميم واقعيت چيست و حالا ميتونم باهش چه كنم و چطور باهش زندگي كنم قاضي دروني ما و تنهاي ما يكي از خطرناك ترين قاضي هاي دنياست كه هيچ حكمي جز اعدام افراد نميدهد آنهم دادگاهي كه هيچ زمان نه وكيل دارد و نه وصي و نه دادستان و نه قاتل و مقتول و معترض  همشون يكي هستند وعين جنايت است و بايد اين محكمه بهم بخورد

شما حق ندارید با خودتون درباره کار بد دیگران صحبت کنید. هر کی میخواهد باشه. با اون آدم میتونید صحبت کنید من خودم هميشه يا اين كا روو ميكنم يا اصلا ديگه بي تفاوت ميشم واقعا بي تفاوت  

شما مطمئن باشید که صد درصد شما مغزتون رو میشویید به گونه ای که در اون شرایط حس میکنید ˛ احساس میکنید ˛ دوست دارید و هدف دارید. یعنی شما درست مثل دادگاهی هستید

که قاضی و وکیل مدافع و دادستان و حتی برخی از اوقات قاتل و مقتول یکیه. از توش هیچی در نمیاد جز بيماري و مريضي

با خود بگوئيد اين كار اشتباه است غلطه و خطاست و من وارد اين گونه دادگا ههاي فردي و دروني خودم هيچ زمان نه ميشوم و نه حوصله دارم

شما میخواید خودتون رو گول بزنید . خودتون رو قانع کنید. خودتون رو به صورتی حالا دوست یا دشمن در بیارید و ماجرا و يك بازي سر تا سرفریبه. ماتوانایی همچین کاری رو نداریم و داريم نشون ميدهيم عملا جز ذهنيات بيمار چيزي نداريم . ما میتوانیم واقعیت رو بریم چک کنیم و بعدا ببینیم باهاش میخواهیم چه کنیم ولی دادگاه نمیتوانیم تشکیل بدیم. این کار همون تنها به قاضی رفتن و برگشتن است.بيشتر ما در تمام عمر همين فيلمهاي نخ نما و پوسيده و خط دار را در شب با كيفيت و صداهاي خوب و با كيفيت نشان ميدهيم و خودمان ميشويم بازيگر زندگي خودمان و مجرم و سفاك و مظلوم خودمان و جالبه هميشه فقط و فقط اگر اين فيلمها رو امشب بنويسيد بعدش سه ماه بعد بنويسيد ميبينيد همه نظرها عوض شده و گناهكار و بي گناه جرمش كمترو بيشتر شده خنده داره و بازيه

Sunday, January 22, 2012

طرف بد

توي ايران همه  ما  توي روابط بد و بد شكل ميمانيم و تحمل ميكنيم مخصوصا خانمهاايراني و مبينيم كه طرف ما رو تحقير ميكند و خرد ميكند هيچ چيزي براي ما نميگذارد و ما ميمانيم و تحمل ميكنيم

هميشه من ميگم چرا و چطور ميشود روزي زني اميدوار باشد كه مرد بدش كه همش كاري جز بدي و بد گفتن ندارد چه توقعي است كه روزي عوض شود مانند اين ميماند كه من هر روز اميدوار باشم كه موهايم رنگش بور شود و نرم و لطيف يا پوست سبزه من  با گذر زمان امكان دارد كه به سفيدي بگرايد جز بيماري و مريضي آيا امكان دارد؟

 
جالبه به خانمها ميگويم چرا توي اين رابطه بد و خراب ماندي چرا خودتو از اين رابطه كه رو به خرابي ميرود بيرون نميكشي ؟چرا اين قدر يك طرفه گذشت و تحمل ميكني؟ تازه حتي مردم را شاهد مي آورند و خانواده طرف و دوستانش كه آنها هم شاهد هستند كه من هميشه گذشت كردم و تحمل كردم و ماندم 

براي من هميشه سوال ميماند چرا فكر ميكنند اين كار هنر است كه زندگي كه آدمها توش بيمار شوند و از پا در بيايند. نميدانم چرا فكر ميكنند ديگران بايد تشويقش كنند كه توي اين نوع روابط بمانند
و در انتها هم ميگويند اين را ميدانيد "چون از بچگي توي ذهن ما همينطور كردند و اينطور ما رو بار آوردند ما اينطوري بزرگ شديم از بچگي توي ذهن و گوش ما كردند كه بايد اينطوري بود
متاسفم كه بگويم خوب، طرف شما هم درست و منطقي است اگر دهن باز كند بگويد من هم همينطوري بزرگ شدم كه هر روز تو رو تحقير و با خاك يكسان كنم
ولي اشكال كار همين نظام ذهني است كه ما داريم
هر وقت به ما سخت ميگيرند ميگوئيم فرهنگ است.غريزه است.تربيت است.تجربه است.يادمون دادند.

يادتون دادند كه چي؟

خوب طرف شما هم هيچ زمان صبر نكنيد  كه عوض شود چون پس اگر با چنين تصور فكري شما زندگي ميكنيد بدانيد اون هم همين طوري بهش ياد دادند كه اينطوري ظالم و خشن و نامرد باشد آخر چه فرقي بين استدلال آن ادم بد و شماست؟

نميدونم چه به سر ما اومده به سر اين مردم نسل جوان كه همه دروغ ميگويند همه بازي ميكنند همه دارند فريب ميدهند و همه دارند فريب ميخورند همه فكر ميكنند زندگي يك تقلب و حقه بازيه و من نميدونم چرا نسل جوان توي روابطشون نمي خواهند هيچ چيزي رو بفهمند و حل كنند

ما وقتي خودمان حاضر نيستيم با مسائل درست روبرو شويم ما چه توقع بايد داشته باشيم شريك ما خوب باشد و خوب بشود 

شرط اول اينكه انسان بتواند يك مشكل و واقعيت را حل كنه بايد قبول كنه و بدونه واقعيت چيه ؟

بعد از اينكه فهميد واقعيت چيه بايد بگه من اين واقعيت كه حالا ميدونه چي هست بايد ببينه دوست داره يا نداره ؟قبول ميكنه يا نميكنه؟ و برخورد ميكنم يا نميكنم

ولي روزي كه ما مي آييم واقعيتها رو دگرگون ميكنيم طرف خودشو جور ديگه نشون داد ديگري رو جور ديگه نشون داد كارشو جور ديگه كرد رابطه رو جور ديگه كرد به مردم هم گفت اينجوري بكنيد خودش جور ديگه كرد و وقتي هم بهش ميگيد ميگه من هموني هستم كه ميگم. و نميگه خوب من اينو ميدونم درسته ميگم ولي اينطوري عمل ميكنم ميدونيد چيه

من چيزهايي رو اينجا ميگم ميدونم ميخونم و قبول دارم ميگم اما شايد خودم نتونم به ده درصدش عمل كنم خوب دانستن ملاك عمل نيست ولي  وقتي شخصي ميگه  من هر چي ميگم عمل ميكنم به اين صورته كه يا طرف دروغگو هست يا يك بيماري هست كه واقعا نميدونه واقعيت چيه

مثل اينكه من به با شما بگم شام ميخورم و شما ببينيد من دارم ميريزم تو جيبم بعد بگي بخور من ميگم دارم ميخورم تو نميبيني  تكليف بايد مشخص باشه

براي من هم نبافيد وقتي شوهر من خوب هم هست جدا خوبه يعني چي؟ واقعا مگر كسي كه قاتله هر روز قتل ميكنه؟

 
وقتي ما پشت فرمون بد رانندگي ميكنيم و كسي رو ميكشيم يعني اين نيست هميشه و هر روزآدم ميكشيم پس نگيد روزي هم وقتي خوب بود واقعا خوب بود. ما چنين چيزي ندارم. خوب هميشه خوبه

آدمها وقتي خوب نيستند و خوبي آنهاهميشگي نيست و هميشه هم نيست از روابط بيرون مي آيند

       انسان بايد ديد مجموعه اش چه ميكند

از رابطه و علتش سوال كه ميكنم بعد  ميبينم ميگوئيد يك علاقه اون به من داشت من به اون داشتم و نميدونيم عادت بود اعتياد بود!! اين چرند و پرنديات واقعا من نميدونم از كجا مي آيد اينها نه عادت بوده و هست نه اعتياده بلكه مسئله عدم توجه و ديد به واقعيت هاست كه نتوانستيد از اوضاع حل مسئله بر بيائيد و هميشه هم منتظر بوديد  كه وي روزي عوض شود و بشه ؟؟

يكبار چرا خودتو خودتان را عوض نكرديد و نميكنيد؟

من منتظر باشم طرف عوض بشه و بعدش خودم خودمو عوض نميكنيم با واقعيت روبرو بشم؟

چرا شما يك مادر و همسر و دوست دختر واقع بين نميشويد؟

ميدونيد روزي كه يك مادر دوست دختر پارتنر يا هر گندي كه اسمتان هست واقع بين و رو راست شديد آن رو تكليفتان در برابر هر رفتار زشت و بد و تند و حقارت آميز روشن و مشخصه.

يعني روزي كه شما يك دوست دختر مادر و يا حتي همسر واقع بين شديد يك لحظه اجازه نميدهيد طرف مقابل شما با هر اسمي به حقوق و حريم شما تجاوز كنه و ديگر براي شما هم اصلا مهم نيست كي پا درمياني ميكند و كي دست پشت كي ميكشد و واقعا اون روز ميبيند اهميتي ديگر ندارد

ولي روزي كه من خودمو دوست نداشتم واقعيتو قبول نكردم با خودم برخورد درستي نداشتم خوب يكي هم بگه برگرد و برو سر خونه زندگيت ، خوب ميرم و تحقير ميشم خوب  ولي واقعا به كسي ربطي نداره مردمي كه پا درمياني ميكنند من توصيه ميكنم خودشون برند با اون شخص زندگي كنند اين كه ما مشورت كنيم يك داستانيه كه با اين پا درمياني و تحمل زندگي فرق داره اگر من هم بشنوم كه درست و غلط چي هست
مصيبت اينه كه افراد معتقد هستند در روابطي بودنده اند و ياهستند كه متاسفانه وقتي مي آئيد به آن نگاه ميكنيد ميبينيد شكنجه گاه بوده و هست و وقتي بي درد و بيرنج هستند فكر ميكنند خوشبختند و همه چي خوبه حالا يك كارهايي هم ميكرده شما ميپسنديد كه علتش معلوم نبوده
ولي مهم اينه آدم كار بد نكنه و انجام نده پس چرندياتي كه خيلي مهربان بود  دلسوز بود ولي اين كار و اين حرفها رو ميزد به نظر من مهم نيست فقط و فقط مهم اينه كه طرف كار بد نكنه
 شكي نداريم هر مردي با دختري هست در مواردي و اوايل خيلي هم مهربون هست ولي آياواقعا كافيه ؟نه ببينيد هدف مقصود و انگيزه چيست؟
هميشه تا كم مياريم ميگيم فرهنگ ما نه عزيزان نياز ما ناداني ما وناتواني ما از فرهنگ و تربيت ما نيست
و فراموش نكنيد افراد عوض شدني نيستند مگر به شرطي بيايند هفته اي چهار روز تحت مراقبت و درمان با يك دكتر خوب قرار بگيرد و دكترش هم با شما در تماس باشه و به شما اطمينان بده كه وي داره عوض ميشه و داره به من اعتماد ميكنه و اگر مشكلي بود با شما در تماس باشند و مراتب را ببينيد 
والا اين افراد قول ميدهند به خود خوب باشند و نشون بدهند خوب باشند كه ابدا درمان نيست و نخواهد بود
افراد نزديك من خوب ميدانند كه من حاضر نيستم آسيب بخورم و نگران كس ديگر باشم ابدا اينطور نيستم در تمام مراحل زندگيم اينو همه ميدانند مگر عده اي كه ابدا چيزي از من نميدانند 
مصيبت ما تنها اين قسمته، خواهشا به عرضم توجه كنيد هزارها هزار نفر از ما ميخواهيم تنها و تنها  ديگري عوض بشود و ما نشويم. ديگري واقع بين باشه و ما نباشيم. ديگري عاقلانه عمل كنه و ما نكنيم. ديگر بقدر كارهاي من را بداند و بفهمد ولي من قدر كار خودم را نه بدانم و نه بفهمم. من دوست داشته باشم با من مهربان باشند ولي من خودم با خودم مهربون نباشم

اشكال كار همين جاست ما بايد سعي كنيم به جايي كه برسيم كه روي پاي خود باستيم و سختي زندگي و كس ديگري رو نبريم تا اينكه من سختي آدمي رو ببرم كه روزي اون بفهمه و لقمه نوني به جلوي من بندازه
متاسفانه آدمهايي كه روزي كه به ما بد ميكنند رابطه مونو قطع يا كم نكنيم وقتي بد كرد از  كسي كمك نگيرم ما تنها و تنها كار بد رو تشويق ميكنيم و ظلم رو تشديد ميكنيم و شخصي ظالمتر رو برو خواهيم داشت
در آخرمن هيچ كاري رو در اين وبسايت تا به حال شخصي نكردم ولي الان ميخواهم تمام نوشته هايم و خوانده هايم را تقديم به عزيزترين شريك زندگيم كنم كه بدون اون من هيچ زمان طعم و معناي دوست داشتن و راحتي را نمي فهميدم و هر چه مينويسم و ميدانم از اوست و عشق و علاقه من به اوست  

Saturday, January 21, 2012

ده علامت بد يك رابطه خراب

امروز مقاله اي در رابطه با علائمي كه نشانگر خطر در تمام شدن يك رابطه ميباشد را براي شما شايد اقتباس آن را مينويسم

.وقتي شما چيزي متفاوت ميخواهيد

ما زماني در زندگي سليقه هايمان عوض ميشود و بعنوان مثال يكي از طرفين شديد خواستار بچه ميباشد و ديگري خواستار سفر و گردش است وقتي كه مسئوليتها كلا به تعويق مي افتد شما بايد كمي اين حس  مهم را داشته باشيد وقتي شما در اين موارد با هم موافق نيستيد كمي بايد مشكوك شويد كه يك جاي كار اشتباه دارد پيش ميرود

.روابطه خصوصي كمرنگ شده

وقتي كه اوايل همو ملاقات ميكرديد دست همو به سختي ميتوانستيد از هم جدا كنيد اما توي روابط شخصي با هم متوجه شديد كه همه چيز كم رنگ شده كلا بايد دليل كمرنگ شدن رابطه رو كمي با منطق درست متوجه شويد بعد دقيق بايد در موردش صحبت كنيد و بفهميد چرا تمايل شما به هم كمتر شده آخه همين تن همين بدن و همين شكل روزي بهترين بوده پس نياز به مكالمه دارد و بررسي درست

.مرتب دعوا ميكنيد

ببينيد بحث اصلا بد نيست و مشكلي هم نيست منتها در قبلا اشاره كردم بحث بايد درست و اصولي باشد و بيشتر شما ياد داشته باشيد كه گوش كنيد تا بيشتر صحبت كنيد ولي اگر ديديد كه اين روزها همش دنبال بهانهاي براي دعوا يكي ميگردد تا بحث و دعوا ككند و در مورد چيزي هم به توافق نمي رسيد كمي بايد باز تفكر كنيد متاسفم كه نشانه خوبي رو شاهد نيستيم

.يكطرفه بودن رابطه

وقتي ميبينيد كه يك طرف كاملا نسبت به شما بي توجه است و شما تنها كسي هستيد كه تمام تلاش براي نگه داشتن رابطه انجام ميدهيد اگر متوجه ميشويد كه طرف ديگر ديگه سرمايه گذاري در رابطه نميكند كمي هوشيارتر باشيد و بدانيد جايي از كار دارد ميلنگد

.حوصله شما سر ميرود

بعد از ماه عسل زندگي كاملا عادي و يكنواخت ميشود اما حس خسته  شدن و بي حوصله شدن علامت خوبي نيست اگر هم همش طرف شما گذشته خوب كه شما شاد بوديد را ياد مي اورد بي ترديد علامت اين ميباشد كه شما امروز 1ر حوصله و خوبي نداريد

وقتي تمام تلاشها براي خوشحال كردن شما و ديگري كارساز نيست باز علائم بدي را مورد توجه بايد داشته باشيد

.تماس كمتر

بيشتر وقتها وقتي شما با هم مرتب صحبت ميكرديد و يا تماس تلفني داشتيد براي نهار با هم گپ ميزديد و بيرون ميرفتيد و حتي در رابطه با موزيك قشنگ خود صحبت ميكرديد ميبينيد به سر اومده و حتي سعي ميكنيد به صورت پنهاني روي اينترنت نمايان شويد بي ترديد علائم خوبي نيست

.شما بهتر شرايط را ميدانيد

بعضي وقتها شما خودتان بهتر حس ميكنيد و ميدانيد كه رابطه چه حال و روزي دارد چون انسان يك خوبي دارد كه براي رسيدن به رابطه خوب تمام تلاش را ميكند ولي وقتي فقط يك طرف دارد يه فكر نجات خودش است بايد كمي به فكر فرو رفت

.احساس بي احترامي

دو نفر بايد در هر صورتي اينقدر تلاش كنن براي هم اينقدر احترام قائل شوند و حرمت هم را نگه دارند كه كلمه هاي نشانه

بي احترامي و بي حرمتي علامت خوبي نيست ولي بي احتراميهاي احساسي نيز علامتي جدي ميباشد مخصوصا اگر شريك شما را در برابر ديگران خراب و بي احترامي ميكنيد نشانه بدي ميباشد و به نظرات شما بي احترامي ميكند حتي بعنوان يك دوست چه برسه به عاشق كار تمام است

.شما چيزهاي كه در مورد انها دوست داشتيد اكنون بدتان مي آيد

چيزهايي كه شما برايتان برجسته بود اكنون زشت و نا جور ميباشد و شما به جوكهاي انها نميخنديد بلكه مسخره ميكنيد و يا برعكس مثلا شما ميبينيد كه وي ديگر حكايتهاي زندگي و افراد زندگي شما را به سخريه و خنده ميگيرد

شما بيشتر خوش هستيد شايد وقتي وي نيست

وقتي شما با دوستان و وقتي وي اطارف شما نيست بيشتر به شما خوش ميگذرد بي ترديد شما بايد بدانيد كه چيز جالب نيست وقتي با هم هستيم شما بايد بدانيد كه هميشه بين شما بايد خوبي يا يك حائل باشد

Friday, December 30, 2011

درد دل

بعضي وقتها ما يك دوست داريم كه به طور مكرر با ما در تماسه و همش در رابطه با مسائل بد و ناراحت كننده به طور هر روز بعنوان يك دوست به حساب با ما صحبت ميكنند و هيچ چيز جديدي هم هيچ زمان اضافه نميشود دوست دخترم چنين كرد و فلاني چنين و يا مادرم چنين برادرم چنين و كلي صحبت و بدبختي از بدي ديگران.

 
به نظر من اين مسئله را اگر نگاه كنيد در افرادي ميبينيد كه بيكار و تنها هستند و دنبال يك گوش مفت هم ميگردند

اين افراد دو چيز را هم فكر ميكنند يا فكر ميكنند ما بيكار هستيم مانند خودشان و يا حالت منيك يا شيدايي دارند كه معمولا دوست دارند وراجي كنند

چون افرادي كه دچار بيماري رواني هستند معمولا چنين هستند يا به قول من هر وقت ميبينيشان دارند گريه ميكنند حرف ميزنند و حرفهاي تكراري دائم

جواب اين افراد زياد سخت نيست كه بگيد من گير هستم و گرفتار و هفته اي بيست دقيقه بيشتر وقت ندارم هيچ طور هم نميشه

اين حرف را ميزنيد البته شايد بترسيد شخص ناراحت بشه ولي بشه چون وقتي من چرخ ماشينمو روي پاي شما گذاشتم و شما اگر بگيد بردار من ناراحت ميشم بايد بزاريد پاي شما سياه بشه و از بين بره چون من ناراحت نشم؟

اين نميدونم چه دوستي و قوم و خويشي ما تو ايران داريم كه همش وحشت از اين داريم كه ديگران در مورد ما قضاوت بد بكنند من بايم عده اي رو كه وجودشان و صحبتشان بدم مياد هر روز تحمل كنم كه انسانها ديگر بگن من خوبم

و فلسفه اين انسانهايي كه هر روز ساعتها وقت ما را ميگرند اين است كه تو صميمي ترين هستي و من با تو درد دل مي كنم

و من هم هميشه به شما توصيه ميكنم درد دل بي فايده ترين كارهاست درد دل را پهلوي يك دكتر بايد كرد نه پهلوي يك دوست 

بعد هم ما كه دستشويي مردم نيستيم كه هر كي دلش درد گرفت بياد روي ما بشينه و خودشو تخليه كنه كه آروم بشه . ببينيد از اين آشكارتر تر و بي ادبانه تر نميتوان گفت ما و من وسيله درد دل نيستم

ما بايد اينو بفهميم كه ما وقت نداريم كه همش دردر دل يكي را بشنويم كه همش تكراري و بيخوده و گيرم كه بگيم بسه و رابطه طرف هم با شما قطع ميشه بشه فوقش ميره ميگه بچه قوم من دوست چند سالم به من گفت من وقت حرفهاي تو رو ندارم هر روز ساعتهاگوش كنم و رابطه اش قطع شده و ميگن كي ميگه: فلاني و بعد چند آدم عاقل و باهوش به شما راي ميدهند كه شما هم مهربان هستيد و فهميده و مسئول و فقط چند خل و چل كه بعضي وقتها زياد  به چشم هم ميخورند به اين نتيجه ميرسند كه ما مانند آنها خول و چل نيستيم و فوقش مي آيند كامت ميزارند كه تو هنوز نمي فهمي و مانند ما نيستي كه زهي سعادت 

درد دل اصلاعلاج نيست

درد دل فقط و فقط يك ماده مسكن موقتي است كه درد ما را موقت پنهان ميكند و تنها بدبختي ما را بيشتر ميكند

دوره درددل ديگه  گذشته  ما اگر ميتوانيم دواي درد باشيم درسته نه هم درد يا وسيله درد و دل

در اين موارد به دوست خود خيانت نكنيد بزاريد بره درست همون مشكلات را حل كند خيانت به دوست اين نيست كه به وي خيانتي كنيد خيانت اينه بزاريد اين سم و زهر رو هر روز بخوره ولي شما اگر بياييد بگيد اين سمو نميزارم بخوري منم كمكت نميكنم درست ميشه



شايد بگيد بارها گفتم تكرار نكن دردت زيادتر ميشه اما قبول نميكنه خوب طبيعي هست اونا معمولا قبول نميكنند چون بيكار و بي حوصله هستند

چون نميشه كسي رو قانع كني كه نفس نكش و دنيا بيهوده است آدم بيكار هم همينه 

ما در برابر كار بد كسي متعهد نيستيم ما قرار نيست دوستي  و عاشقي بكنيم و در كنار دوستي باشم كه كار بد و غلط بكنه و ما همراهش باشيم و حرص بخوريم و درد بكشيم كه بگيم دوستم بود معشوقه ام بود واقعا براي آدمها معناي دوستي اينه؟

 
ما بايد مشكل را حل كنيم نه همش در موردش صحبت كنيم در گذشته دواي درد نبود و راهي نبود و بعلت ناداني و ناتواني راه حل درد دل بود براي عده اي كه هر كس يك حرف ميزد كمي بياييد بخوانيد همان علمايي كه اون دوران بودند راه حلهايشان كافي است يك گربه را بخنداند

درد دل شنيدن فقط بيمار را بيمار تر ميكند

بارها من به مسئله  افراد خود شيفته اشاره كردم كه يعني چي به طور خلاصه توضيح ميدهم

 
همه افراد خودشیفته، خودمدار، خود پرست، خود محور، خود بزرگ بین، خود را خوب نمی دانند و دوست ندارند. و حتي از خود بدشان می آید و در موارد شدید از خود متنفر هستند. و همین نظر را در مورد دیگران دارند و علاقه ای به دوست داشتن دیگران ندارند. این افراد، بر خلاف باور عمومی، از خود متنفرند ولی تصمیم گرفته اند که مانند افراد خود ناپسند نباشند. بلکه از طریق خودپسندی و خودخواهی و خودشیفتگی هرچه را که می توانند از دیگران بگیرند و از آن خود کنند و چون ظاهرا مواظب و مراقب خود هستند، به نظر می رسد که خود را دوست دارند و خود را خوب می دانند. ولی در موارد خطیر و حساس شرایط ویژه، کاملا آن جنبه بد و منفی و میل و فکر خودکشی و نابود کردن خودشان به ذهنشان می آید كاملا در مورد افرادي كه الكل ميخورند و معتاد هستنيد دقيق شويد ميبيند اينها خودكشي تدريجي ميكنند
اين افراد صفاتي دارند از قرار ذيل كه چند عدد را جمع كردم اينجا بخوانيد:.

به فردیت خود اهمیت می دهند ولی همیشه دیگران را در ارتباط و خدمت خود می بینند. صحبت از استقلال می کنند ولی به دیگران وابسته اند و مایلند از وجود دیگران استفاده کنند.

ظاهر و باطن خودشیفته بسیار متفاوت است، ظاهرا به گونه ای هستند و واقعا به شکلی دیگراند. بیشتر اوقات آنچه را که نشان و نمایش می دهد، با خودش شباهت و نزدیکی ندارد.

ویژگیهای افراد خود شیفته:

- شخص خودشیفته احساس و باور و اعتقادی به بزرگی خوبی و اهمیت و به درد بخور بودن خودش دارد که در گفتارش نیز به راحتی دیده میشود. فکر می کند تاثیر زیادی بر دیگران و زندگیشان دارد. با تمام وجود این احساس را دارد. دیگران را کمتر و کوچکتر از خود می بیند.

- خود را استثنایی و منحصر به فرد می داند. مثلا: نام او، بهترین اسم است، زمان تولدش بهترینه، شهر یا محلهء تولد ش جایگاه خاص تاریخی دارد و 500 سال قبل فرد مهمی در آنجا متولد شده. توقع دارد دیگران او را استثنایی بدانند، ورودش به مهمانی باید کاملن محسوس باشد.

- فکر می کنند همیشه حق با آنهاست. دیگران باید نظر آنها را در مورد رنگها و طعمها بپذیرند و باید به حقانیت او اعتراف کنند. جایی برای گفتگو در این موارد اختلاف نمی دانند.

- همیشه از دیگران استفاده و سوء استفاده می کنند. مدتی به شما توجه و محبتی می کنند تا شما را به کاری بگیرند و بعد از مدتی بنا به دلایلی و به بهانه ای شما را رها می کنند. به خود حق می دهند که دیگران را میتوانند مورد استفاده قرار دهند. مثلا اگر شما یک ساعت وقت به آنها بدهید، اگر آنها برای مدت بیشتری از شما کمک خواستند، آنها فکر می کنند شما حق اعتراض ندارید.

- اصولا توانایی همدردی و همدلی ندارند و خود را جای دیگران نمی توانند بگذارند. از بچه های چند ماهه و چند ساله توقعات بسیار زیادی دارند. اگر ظاهرا سخن از همدردی می کنند، ولی کاملا سطحی و ظاهری است و آن حال و احساس را در آنها نمی بینید. وقتی از شما تشکر می کنند، طوری آن را ادا می کنند که خودشان در آن مطرح باشند /خودنمایي
- موضوعها و مسایل خودش مهم و منحصر به فرد هستند. هیچ کسی تجربه های او را نداشته. همه چیزهای مربوط به او بی همتاست. مهمترین شب سال، تاریخ تولد اوست. مسایل عمومی خود را عجیب می داند. اگر کسی دروغ به او گفت، می گوید چطور یک نفر به دیگری دروغ می گوید یا خیانت می کند (انگار که اولین بار است چنین اتفاقی می افتد). چرا با من چنین شد، چرا من باید بیمار بشم، چرا عزیزان من باید مریض شوند.

- نیاز شدید به توجه دیگران دارد. باید مرکز توجه باشند. بحثهایی را که مطرح می شوند را به رشته خود مربوط می کنند و آنها را از دیدگاه رشته خود بررسی و مطرح می کنند. وقتی توانایی نواختن آلت موسیقی یا گفتن لطیفه بامزه ای ندارد، با خنده زیاد از لطیفه ای بسیار بیمزه، توجه دیگران را به خود جلب می کنند. از مردم انتظار احترام و اطاعت دارند. (پدر و مادرها: هرچه من گفتم بد و غلط را باید انجام بدهی). به دنبال بردگی و مرید و شاگرد شدن هستند. دوست دارند دیگران در خدمت آنها باشند. در ازدواج، می خواهند فرد را برای تمام وجودش داشته باشند.

 بسیار شکننده و حساس هستند. ظاهرا محکم هستند، ولی یک حادثه و اشتباه، یا کثیف بودن کراوات، یا اشتباه بودن کراواتی که زده اند، یا حرفی که آنها زده اند، توسط کسی که آگاه هست، تصحیح شود، به هم می ریزند. خشم و کینه و تنفر همیشگی نسبت به افراد پیدا می کنند.

شايد بشود صفات زيادي اورد مثلا اين افراد ديگران را زود اگر بهشان حرفي بزنيد بيسواد و احمق ميدانند و توهين ميكنند
بهرحال ما همه كمي خودشيفته هستيم ولي كمي علمي تر و مستند تر نوشتم


Monday, December 26, 2011

تمايل جنسي پسربچه

بعضي وقتها كودكان پسر ميبينيد كه نسبت به يك سري تحركات جنسي واكنش يا حتي حركاتهاي تحريك پذير نشون ميدهند با عروسك خود و حتي در ماههايي كه ما فكر نميكنيم با خودشون يك تحريك جنسي درست ميدهند و پدر مادر حيرون هستند كه بچه را بزنند يا كتك بزنند يا بترسونند يا هر نوع برخورد غلط اثر خاص جنسي خود را دنبال خواهد كرد كه نبايد انجام بگيرد و اين حركتها و نشان دادن آنها از سنهاي كم و حتي زماني كه عقل آنها نميكشه ميبينيد خودشان را متمايل به آلت جنسي خود ميكنند ولي خوب من يك مورد را برايم تعريف كردند منو مجاب كرد اين اطلاعات را جمع كنم و لا اقل فقط چند خط بنويسم براي شما كه پدر يا مادر روزي خواهيد بود
اولا بعضي بچه ها كه از چند ماهگي اين كار را ميكنند كه كلا اصلا شايد خارش دارند كه ميتواند عفونت اون منطقه باشد كه ابدا جنبه جنسي ندارد چون جنبه جنسي در چند ماهگي رشدي نكرده و گيرم كه اصلا شما ميبيند مورد صد درصد مسئله جنسي و ريشه و حركت جنسي دارد اصلا اهميتي ندارد بلكه شما پسري داريد كه بدن خودشو كشف كرده و متوجه شده نوعي از برخورد با دست يا ماليدن سبب احساس خوبي داره و نوعي اصطكاك لذت اور داره كه مسئله اصلا جدي و نگران كننده نيست بلكه بچه رو بايد در اين زمان بايد مشغول چيز ديگري كرد يا حواسشو پرت كرد و هيچ واكنشي نشون نداد

كلا بچه ها از سن دو سال ونيمي بدن خودشونو كشف ميكنند و متوجه ميشوند با دست و بدن يا هر چيزي يك حالي رو حس ميكنند كه كلا مغزي هم هست كه اولين گرايشهاي جنسي نيز از سن دو نيم و سه سالگي پيدا ميشه بعدش هم ادامه پيدا ميكنه و با گذشت زمان بيشتر ميشه و خود راضايي كمي طبيعي به نظر مياد چون ما چيزي رو مانند غذاي شيريني رو به چيز ديگه ترجيح ميدهيم چون احساس خوبي دست ميده همانطور از يك غذا اينطوري هم ميشه اما براي بچه اي كه خيلي هم زود اين مسئله اتفاق مي افته علت اينه كه اون قسمت از مغز كه مربوط به اين مسائل هست زودتر از بچه ديگري كه بايد توي سن يا ماه فلان تكميل بشه تكميل شده و ميتواند چيزهاي ديگر هم باشه و قرار نيست پدر و مادر كاري و عكس العمل نشون بده شايد بيشتر و بدتر بشه ولي بچه ها ميتوانند اين تمايلات را لذت بردن از بدن چند برابر باشه  ببينيدآيا كسي اگر تو خانواده فرد از لحاظ جنسي خيلي فعال باشند اين مشكل هم ميشود توي نوه اش مشاهده كرد و اگر در خانواده حالت منيك و شيدايي كه نقطه مخالف افسردگي هم باشد اين ارث را براي نوه يا بچه هاي آن نسل ميگذارد
منظورم اينه كه نوه اي كه مثلا كسي توي خانوادش هست كه با سه ساعت خواب شاد و پر انرژي هست ميتواند اين نتايج را داشته باشند و اين مسئله بايد بعدا به روانشناس صحبت كرد وبي اعتنا و نگران نباشيد كه وي چكار ميكند و بهتره مشغولش كنيد
و كمي بزرگتر شد به يك روانشناس كودك كه البته من در ايران نديديم ببريدش