Friday, October 21, 2011

من هيچ زمان چنين مردي نبودم


مردهايي كه از اول شرايط براي كار و زندگي و زنشان ميگذارند و از آنها توقع دارند در آمد من اين است تو هم بايد با اين در آمد چشمت كور زندگي كني و كار حق نداري بكني ولو در امد داري اين مرد چه پيامي به شما ميدهد؟ بزاريد بگم.

يعني تو پايين تر از من هستي تو كمتر از مني، من هستم كه مهم هستم.

ما در ازدواج بايد بفهميم كه آيا جدا و واقعا با اين حرفها و شروط واقعا من كمترم؟ و كم ارزش ترم؟ و سوال اين است چرا بايد دختري خود را با مردي هم دم كند كه وي را اينگونه و پايينتر نگاه ميكند؟آن هم از روز اول و شرط كار و حقوق؟

و پيام ديگر از چنين مردي اين است كه تو مطيع من بايد باشي؟ و صادر كننده حكم منم و آيا در دنياي امروز چنين چيزي درسته؟ و اسم اين زندگي يك زندگي سالم و خوشبخته؟نه متاسفم نيست

من هميشه چيزي رو ميگم مردم ما در ايران ياد گرفتند در زندگي مشترك يا كاري يا زنداني باشند يا زندانبان براي زندگي بي دردسر مردها هم به اين نتيجه رسيدند كه بهتر است زندانبان باشند تا زنداني.

و من ميام كسي رو ميزارم تو زندان و خوشحالم كه من زندانبانم. ولي هميشه ميگم و ديديم و باور دارم زندانبان از زنداني زنداني تره و اين برداشتي هست كه سالها مردها سر زنها آوردند و همه يك مشت بچه هم توي اين زندانها متولد شدند و ياد گرفتند برند يا زنداني بشوند و يا زندانبان بشوند .

خارج از اين مملكت چنين نبود من ديديم قرار بين زن و مرد هميشه بر اين بود زن و شوهر با هم سر مسائل با هم صحبت كنند و ببينيد صلاح و مصلحت هر كدامشان چيست؟

زن و مرد مانند دو دست بدن هستند و بايد هماهنگ باشند ما هر دو دستمان مهمه و اگر برام دست چپم مهم نباشه بدني ندارم يعني زن و شوهر مانند دو تا دست يك عضو هستند كه براي بدن كه اسمش زندگي هست بايد با هم كار كنند مثلا موقع رانندگي فرمان بگيرند فكر كنيم كه دست چپ زياد حركت نكن!

روزي كه زن به مرد و بالعكس قراره از اول بگه كه يكي تصميم بگيره ،شما وارد يك رابطه شديد كه فرد ازاول گفته در سطح من نيستي و كوچكتر از مني و كلا يعني اسمش ازدواج نيست اسمش استخدامه با همون شروط.

به چنين آدمي هم به من نگيد دكتر هست و فهميده هست فهم هيچ وقت عبارت از زورگويي در

آن نيست بلكه پذيرفتن برابريست توي دنيا امروز فهم يعني عزيزم همسرم ما مشكل داريم با هم صحبت كرديم به نتيجه برسيم با هم به نتيجه ميرسيم نرسيديم كمك ميگيرم و فكر و مشورت ميگيريم ولي دليل پزشك بودن و دكتر بودن دليل حسن نيست ما قرار نيست از شونه كسي بالا بريم كه قدمون بلندتر بشه.

البته بي ترديد ما در مملكتمان وقتي به دخترهايي ميرسيم كه ميگويند سنم داره بالا ميره ديگه دير شد بايد ازدواج كنم ترشيده شدم مردم ميگن چه شده؟ پس ميگرديم يكي را پيدا كنيم ظاهرش و كارش موجه باشه باطنش هم اصلا زياد مهم نيست

ولي خوب خطرناكه. ما توي دنيايي هستيم كه آدمها قرار نيست بدون عشق ازدواج كنند اگر اينكارو بكنيم توي اين ازدواج مانند بدني هستيم كه استخون نداريم.

زن و پسري كه ميگه من بايد ازدواج كنم داره دير ميشه من كاملا قبول ميكنم كه اطلاعات علمي و منطقيش به خطا رفته يعني فردي هست كه چيزي رو ميخواد كه در دراز مدت باعث درد و رنج و پشيمانيش ميشه ترديد هم ندارم.

من اگر روزي به اين نتيجه برسم كسي رو دوست دارم كه هم تحصيلكرده هست و هم فهميده زماني وصف فهميده را دارد كه من اينقدر ايمان دارم كه فهميده هست كه انتخابي ميكنه كه در جهت راحتي و اطمينان من خواهد بود و هيچ زمان صدمه اي به من نميزند مثلا وقتي من بدونم شما به من ميگويئد بيا بريم اين رستوران اينو بخور و بعدش فلان جا و من قبول ميكنيم چون به اين نتيجه ميرسم وقتي اين علم را داشتم حتما چنين ميكردم كه تو الان مي گويي. تا اينكه من بگم طرف پزشكه و فلانه ولي ميزنه توي سر من كه بشين نكن و نرو تا من بهت نونتو بدم پس من بايد قبول كنم با فردي در تماس هستم كه كه تا روزي كه بهش نياز دارم اوضاع مرتبه غير اين مشكل داريم كه يك فرد فقط بايد تصميم و انتخاب كنم يعني من روي مهرباني وي نميتونم جز نياز خودمو مرتبط كنم

مسئله اينه كه بعضي وقتها ما فكر ميكنيم زندگي خوب يعني كار و مدرك داشتنه

نه عزيز اين توي انتخاب ربطي نداره در حاليكه ما درس و كار را براي زندگي مي خواهيم نه بيشتر.

اون چيزي كه اهميت داره و من باور دارم در اصلي هميشه عشقه و بعد از آن ارتباطه و چهارچوب رابطه و ارتباط كه جدا مهمه نه رابطه رئيس و مرئوس و بعدش هم توافقات با هم مثل محل زندگي ياتعداد بچه و نوع زندگي و در انتها هدف مشتركه و فراموش نكنيد يكي هم اين وسط كه نبايد فراموش شود حرمت است كه يعني همو دوست داريم و نه بالا پايين هستيم و يك بدن هستيم و يك آدم بهتر و برتر ميسازيم و نه چهارچوبي كه من بهترم افرادي كه ميگويند من تصميم گيرنده هستم فقط مزايا ي براي خودشون فكر ميكنند دارند و يا ترسو هستند فقط همين


 

Sunday, October 16, 2011

تلافی و بد دهنی

آیا ما باید واقعا با افراد و دیگران مقابله به مثل کنیم در جواب بدی یا توهین؟آیا واقعا اگر مثلا پدر شوهر من اومد خونه من بهش

بی احترامی کنم چون به پدرم بی احترامی شد یا مادرم؟افرادی که حرفهای یک من غاز می زنند باید جواب آنها را من یا دیگران به همان تندی بدهیم؟

افرادی هستند که بیایند به اطرافیان ما توهین کنندو حرفهایی بزنند که تنها و تنها از گرفتاری خودشان می آید

افرادی که اینقدر معلوم است درگیر افکار بچه بازیهای خویش هستند که متوجه نیستند کلامی را که شما بیان میکنید من دارم

می خوانم و بارها هم گفتم به من ربطی ندارد دیگران از وجودشان چی بیرون می آید و چه میگویند من تنها و تنها مسئول زندگی خودم و عمل به چیزیهایی درسته فکر میکنم هست که تنها امیدورارم به ده درصد اون که درست است عمل کنم

البته من گذشتی در مورد افرادی که بد و توهین میکنند ندارم. من فقط قرار نیست کار بد و اشتباه بکنم و ربطی هم به گذشت من یا عمل زیبای گذشت ندارد من قراره وقتی باور دارم که یک کاری خوب و درسته رفتار درست رو داشته باشم من که قرار نیست که چون کسی کار زشت میکنه آزادی حرف و کار زشت داشته باشم یا فردی حرف زشت میزنه من هم بزنم.

من قرار نیست اگر کسی کامنتی زشت و بد و حتی سراسر توهین میزنه ابدا قرار نیست من نظر خودمو در مورد کسی عوض کنم

من اگر کسی اومد به من توهین کرد و تهمت زد تلافی کردن کارش توسط من را میدانید چطور باید تعبیر کنید اگر من تلافی کنم؟

بزارید بگم اگر تلافی کردم یعنی من همون آدمی هستم با افکار بد٫ عقده ای و سر تا سر درونم کثافت و بی خانواده بدون هیچگونه سواد و زندگی آروم که میام می شوم مانند وی فقط با یک فاصله زمانی .

مثلا تو یک روز قبل به من گفتی من روز بعدش به تو میگم ولی شبیه و همانند تو عمل میکنم.

من عقیده دارم جواب های رو نباید با هوی داد

حرف بد کسی بزنه اولا چه اهمیتی داره؟

دوما :من قرار نیست بیام در مسیر اونا حرکت کنم یا حتی بدتر و علت بدیش اینه فردی که میاد حرف زشت و بد میزنه و توهین به هر فردی در زندگی من میکنه علت کارش ده دلیل دارد شامل مشکل روحی٫ روانی٫ زندگی بهم ریخته ٫بیکاری٫خانواده نا همگون٫بچگی بد٫ و هزار دلیل داره که مثلا میاد به من یا کسی توهین میکنه اما اگر من بیایم جواب فرد را بدهم از اون بدتر عمل کردم چون من تنها به ده دلیل وی این کار نادرست رو انجام نمیدهم من تنها به دلیل یک کار بد وی این کارو میکنم

آدمها حق دارند به من حرف بد بزنند تنها و تنها دهن خودشونو کثیف میکنند و آرزو آنها هم متاسفانه باز هم با هزار تاسفم میگویم توقع آنها این است که من اینقدر ابله و بیمار و گرفتار باشم که فکرمو و دهنمو و ذهنمو با دهن کثیف و افکار کثیف اونا کثیف کنم منو جدا ببخشید من این آدم نیستم شما بیایید به دختر من با هزار دلیل هر تهمت و هر حرفی بزنید من قرار نیست حتی فکرم درگیر بشه حتی به دخترم اطلاع بدهم چه برسه فکرمو مشغول کنم من به فکرم و گوشم و مغزم اجازه ورود اون کثافتها رو نمیدهم کاری که من میکنم بی اعتنایی است و از همه هم میخواهم در بیشتر موارد بهترین کار همین است دلیلی ندارد اگر سگی پارس کرد شما هم بیایید بیرون و بخواهید بیشتر از سگه پارس کنید من قرار نیست با سگانی که پارس میکنند درگیر شوم و اگر سگی گازی گرفت من بیایم دندانهایم را کثیف کنم و سگ را گاز بگیرم.

تمام بزرگی ما و انسانها به این است که کسی که رفتار بد دارد ما رفتار مناسب داشته باشیم و گرنه با کسی که با من مهربان است مهربان باشم شاهکاری نیست ابدا شاهکاری نیست تمام بزرگی ما به رفتار درست ماست شاهکار این نیست که اون حرف خوب بزنه شما هم حرف خوب بزنید ما باید برای خودمون یک اصول و حدود و استانداردی قائل باشیم

با گفتگوهای بچگانه و کودکانه توی دست و پای کسی بپیچیم که بیایم یک قسمت مسئله بیمارگونه خودمونو درست کنیم شاهکار اینه میخوای منو درست کنید بیائید یک چیز خوب بسازید نه اینکه من کاملا مطمئن شوم که شما یک فرد خوب را خراب میکنید چون من هیچ زمان نمی آیم انرژی خودم را صرف یک چیز خراب کنم پس امروز دارم نیرو و انرژیمو میزارم صرف چیز خوب بشه آزاد و خوشبخت باشید و آزادانه عمل کنید

آزادی یعنی من دیگر گرفتاری رفتار و کارهای کودکانه نیستم من بخاطر رفتاری که در جوانی و شوهرم یا اطرافیانم دارند بخیل و حسود و بد جنس نیستم و من بخاطر رفتار و حسهای دیگران تبدیل به یک موجود بدبخت و کینه توز و بدجنس نشدم و بلافاصله بخوام به همه چیزی بگم ما باید روحیه مهربان و با اصولی که قبول داریم باید زندگی کنیم نه با معیارها و اصولی که کسی فکر میکنه

من پای کار درست می ایستم تنها همین کار را میکنم اینکه هدف وسیله را توجیه میکند این جمله یک فاجعه است اگر شما هدف خوب دارید باید از راه خوب برید تا وقتی به خوب رسیدید همه توش خوب باشند ولی ما برای هدف خوب از راه بد بریم و خودمونو خراب کنیم گیرم به هدفم رسیدیم اون هدفو خراب کردیم اگر تازه هدف خوب باشد که جای حرف و حدیث دارد وقتی ما به کسی مانند گاندی و نهرو به جایی میرسیم میبینیم ما اساس را بر خوبی میزارم و فقط کار خودم می کنم

روزی که شما بخواهید کسی را خراب کنید اگر هم بتوانید تنها یک عده افراد مریض و بدبخت تحت تاثیر قرار میگیرند که نه حرفشون مهمه نه نظرشون .

ما توی زندگی راه درست میرم و اینکه به کسی جواب دهیم انتقام بگیرم ٫درستش کنیم٫ دهنشو سرویس کنیم٫ ادبش کنیم٫ توطئه کنیم اصلا کاری نمیکنه ما که اصلا چنین انرژی نداریم روزی که ما فکر بد میکنیم به خودمون آسیب میزنیم

هیچ کس تا به امروز نتونسته دیگری رو اذیت کنه بدون اینکه خودش اذیت بشه ما سر چاقویی که توی شکم هر کی بکنیم تهش که بدتره توی شکم خودمون بیشتر میره یک ادم سالم و موفق کسی است که دنبال زیبایی هست و کارش افشا کردن کار دیگری نیست چون وقت و بیماری نداره

توی زندگی اگر ما به 10% چیزی که دوست داریم و عمل کنیم برنده تر هستیم تا کسی رو آدم کنیم من قراره توی ماشین درها رو ببندم و از خودم محافظت کنم و دلخوشی من این نباشه که من 100 تومن ضرر خوردم اون 200 تومن ولی من کار درست روانی رو میکنم



Wednesday, September 21, 2011

فکر و خیال

حساس هستم ٫شبها فکر می افته توی سرم٫همش فکر میکنم موقع خواب و سغی میکنم کمتر فکر کنم شب بخوابم


وای که چقدر ما این جملات را از دیگران شنیدیم؟

اما حساس هستم یعنی چی؟یعنی من رنجور حساس و شکننده هستم

و فکر کردن در شب و نخوابیدین و اذیت شدن؟ اگرافرادهستید که فکر میکنید شما باید بدانید به نسبتی که سعی کنید فکر نکنید بیشتر به یک موضوع فکر میکنید. ساده است اگر من به شما بگم لطفا به من فکر نکنید میبینید شما ناگهان به من فکر میکنید خیلی ساده است.

ولی برای فرار از فکر موقع خواب باید چکار کرد؟1. زندگی خود را اینقدر پر کنید که وقتی میروید توی رختخواب جون فکر کردن نداشته باشید

آدم بیکار همیشه یا فکر بد میکنه یا کار بد پس بیکار نباشید و وقت خود را پر کنید زندگی خالی همیشه برای من و دیگران شاید چنین حکمی میتونه داشته باشه و با عرض تاسف میشه به مرور زمان میشه عادت٫ و با تمام شرمندگی یکی از بدترین اعتیادها و عادتها همین فکر کردنه و بدترین اعتیادی که بیشترین آسیب را به انسان میزند و من به شخصه دیدیم بزرگترین بدبختی و رنج همین فکر کردنهای شبانه است و باید جلوی این کار بد و عادت بد را گرفت یعنی راحت جلوشو بگیریم البته کاری است مشکل بله مشکله چون باید درگیر فعالیت شویم و باید فعالیتی کنیم که واقعا خسته شویم و وقتی به رختخواب میرویم بخوابیم نه اینکه تازه بشینیم در شب و موقع خواب فکر کنیم و نباید به این ذهن اجازه داد بگردد موضوع پیدا کند که رویش فکر کنید

تازه میگیم فکر٫ ولی باور کنید بارها خود من میگویم فکر. ولی ما فکر نمیکنیم .بارها شده برای مشکلی که فردا دارم میشینم فکر میکنم چی بگم و چه کار بکنم و در جواب این مشکل و اون حرف چی بگم ولی میبینیم تازه هیچکدوم فکر نیست بلکه هر چه میکنیم و می پرورانم خیاله و خیالامون را ما فکر میکنیم و تازه بدبختی اینه برید تو خطش میبینید همه چیزو تغییر میدیم و خراب و یا عوض میکنیم دقیقا مانند اینه که ما با این افکار یا بهتر بگم خیالات یک آدم یا یک ماشین رو به هم میریزیم و جالبه وقتی من با دیگران صحبت میکنم میبینیم همچی یک چیزی رو توی فکر و خیال خراب کردند که هیچ متخصصی نمیتونه به حالات اول بر گردونه این خرابی که من با خیالاتم بوجود اوردم .

بنا براین یک عادتی است که افرادی که برخورد درست با مشکلات قدیمی نداشته اند و پرونده های گذشته را نبسته اند درگیرش هستند و کلا آدمهایی تخیلی هستند و این تخیلات را همیشه حمل میکنند و به این کار عادت کرده یا معتاد شدند و مانند هر اعتیاد به مواد کار مشکلی است ولی باید ترکش کرد و باید راهش رو رفت ولی باید آدم باور کند به خودش بگه من نه حرفی و نه کاری و فکر برای کردن دارم و نه بیخودی میخوام خودم و روز و شبمو خراب کنم .

میدونید اگر باز هم خسته هستید و فکر توی سرتان اومد باز تلویزیون را روشن کنید خودتان را درگیر حرفهای هنرپیشه فیلم کنید آخه این مغز انسان باید همیشه کار کند همیشه و همه مغز باید کار کند (مغز همش هم کار میکند یک قسمت یا دو قسمت نیست اگر یکچهارمش کار نکند میمیریم)پس همه مغز باید کار کند باید به خودتون بگید من دنبال این اعتیاد بد و مضر نمیرم و فکری ندارم بکنم موضوعی که دلخوریه جلو آینه بگید بابا این مشکل اتفاق افتاده و من کاریش نمیتونم بکنم در رابطه با چی اون میخوای فکر کنی؟

باید کاری کرد نه اینکه کاری نکنید بگید نشد باید کم کم سه بار نشسته باشی بگی نمیکنم و فکر نمیکنم نه اینکه مثلا هیچ کاری نکردید بعد بگید نشد حتی به ماشین هم نمیشه نگاه کرد راه بیافته و اگر راه نرفت بگید دیدی نشد.

در بعضی مواقع هم میشه دارو مصرف کرد ولی راه درستی نیست و کوتاه مدت کار میکنه امانه دراز مدت.

بارها کسی به من گفته چطور فکر نکنم یه چیزی بگوبه من.

بزارید بگم راحت شوید هیچ راهی نیست جز اینکه شما با توجه به حرفهای بالا مثلا ده کیلومتر راه داری باید سانتیمتر سانتیمتر و متر متر این راهو بری تلاش کنی روبروی آینه با خودت مشغول بشی تا به مقصد برسی از من سوال کردن چه کنم؟ فقط میگوئید تو یه چیزی بگو و بکن که من رها شم و بار مسئولیت کارتونو روی شونه من بندازید

من میگم نگاهی واقعیت بینانه داشته باشید از کسی و دکتری نخواهیداون 10 کیلومتر مسیر منو برای من بیار اینجا یا منو ببر اونجا واقعیت اینه باید راهو رفت

وقتی ما حوادث رو در زمان خودش واقعیت بینانه در زمان خودش باهش برخورد نکردیم و بعدا با کارهایی که میتوانستیم بکنیم و نکردیم میائیم باهش درگیر میشویم و پشیمون میشیم و احساس بد میکنیم و میخواهیم توی ذهن واقعیت بیرونی رو عوض کنیم ولی از عهده این کار بر نمیائیم پس تبدیل میشه به یک عادت به یک مکانیزم فرار بارها شده موضوع ها به سراغ من نوعی می آیند و من میگم من به تو که دوست یا بچه من هستی فرصت گفتن و شنیدن ندارم وقت ندارم و فوق فوقش یکبار اونو باز میکنم ومیبندیم چون تعداش زیاد نیست و یا وقتی میبینم اذیت میکنه من پا میشم زود یک کاری میکنم یا یک بحث دینی فلسفی میکنم که فکرم همش درگیر بشه و اگر فکر 50 بار و 100 بار اومد محلش ندادید میره ولی اگه بهش اجازه بدید میمونه پس نمیتونید به کسی بگید من هروئینی هستم منو نجات بدید شما قرار این راهو بریم ما باید زندگی را با کار پر کنیم و خوبش پر کنیم

ما میائیم خودمونو فلج میکنیم و هیچکاره بعد توقع داریم کس دیگه این کار رو برای ما بکنه

ذهنیت غلط ما ما رو به این سو سوق میدهد و وقتی 95% هم ما بگیم نمیتونیم در واقع ما نمیخواهیم اگر یکبار بگیم نمی خوام پس بعد این مسئولیت هست چرا نمی خوای پس راحته میگیم نمیتونم

Sunday, July 10, 2011

خودكشي

دوست داشتم به موضوعي بپردازم بعد از مدتها ننوشتن

موضوع خودكشي موضوعي بود كه من اين بار رفتم بروي اون نظري بيافكنم كه مردم چرا خودكشي ميكنند؟مسئله روحي و رواني آن چيست ؟ما واقعا بايد چه حسي درونمون بوجود بياد تا دست به خودكشي بزنيم ؟

خودكشي دلايل متفاوتي داره ولي كلا من دو تا دليل اصلي براي خودكشي پيدا كردم

يك نوع اون تنفر از خود است و زندگي است و نوع ديگرش بخاطر ديگري است

ولي افرادي كه دست به خودكشي ميزنند اكثرا نزديك 80% افسردگي دارند البته افسردگي كه با شيدايي و سر خوشيه همراه است بعدا هم معمولا بر ميگرده به اسكيزوفرني و بعد به مواد مخدر و الكل كه بيشتر زماني رخ ميده كه همه اينها نتيجه اين است كه فرد رابطشو با واقعيت از دست ميده.

ولي خوب روزي كه من دنيا رو روي خودم افتاده ميبينيم روزيكه فكر ميكنم همه نورها براي من خاموشند و اميدي نيست و آرزوها بر باد رفته و من ديگه اينقدر ناتوان هستم كه با كوشش فردي هم به جايي نميرسم و بعد به نوعي دنيا رو تاريك ميبينم فرد به جايي ميرسه كه ميگه دنيا معنايي نداره

و بيشتر هم ديده شده خودكشي براي گرفتن انتقام از خود وديگرانه و بخاطر احساس گناه و تقصير و حتي شكستهاي پشت سر هم است كه فرد رو به خودكشي ميرسونه .

ولي جالبه چرا ما ميتونيم خودكشي كنيم؟

وقتي ما با خودمون يك فرد خارجي باشيم و فرد با خودش يك فرد خارجي يا چيز باشيم كه قادر باشيم از بيرون به خودمون نگاه كنيم و راضي و ناراضي باشيم از كاري كه كرديم و ميكنيم مثل اين است كه ما از يكي عصباني هستيم وميتونيم بهش آسيب بزنيم انسان وقتي براي خودش فردي خارجي بشه ميبينيد ميتونه حتي خودزني بكنه و برخي وقتها آسيب كمتر ميزنند وآسيب زدن بعضي وقتها آسيب نيست ولي هست مانند پدر خدا بيامرز من آهسته آهسته سعي كرد خودكشي يك خودكشي تدريجي با سيگار ولو شايد به چشم نمياد كه سيگار آسيب و خودكشي نيست.

مردم چون وقتي ميبينيد كوشش براي زندگي كردن ندارند كوشش براي تمام كردن اون دارند يا اونو به صورت يكباره انجام ميدهند يا اونو به صورت Gradual suicide يا خودكشي تدريجي انجام ميدهند

به هر حال مسئله پيچيده اي هست اما بيشتر بر ميگرده به همون سه بيماري كه در بالا به اون اشاره كردم چون فرد كلا در حالت عادي از خودش محافظت ميكنه و زندگي بر مرگ براش ترجيح داره ولي روزي كه غم وناراحتي و اضطراب و وحشتش بيش از اونه كه توان برخورد كردن با اونو داشته باشه در حاليكه برداشت غلطي هست اما اقدام به خودكشي ميكنه

فردي خودشو ميخواست بكشه به من گفت من ديگه چيزي خوشحالم نميكنه واقعا فكر مكنيد چطوري فرد اينطوري ميشه؟

ببينيد روزيكه شما گرسنه نمي شويد و يا تشنه نيستيد و يا خوشحال نيستيد اين يك تغييرات شيميايي است افرادي كه اصلا راضي نيستيند و خوشحال نيستند علتش اينه كه فعل و انفعالات مغزشون اونا رو به اونجا رسونده و ميشه با مصرف دارو و مدت سه هفته كه بزاريم دارو كار خودشو بكنه احساس ميكنن مانند فردي كه چشمشو بسته است چشمشون باز ميشه.

ولي حالا خودمون هستيم اصلا حالا هم چيزي ما رو خوشحال نكنه چرا بايد من تصور كنيم حالا حتما چون چيزي ما رو خوشحال نميكنه پس زندگي بي ارزشه خيلي آدمها بودند بسيار در شرايط درد و رنج بودند ولي وقتي انسان در زندگيش هدفي داره و دنبال مقصوديه و زندگي بخاطر اين هدف معنا پيدا ميكنه زندگي ميكنه ما وقتي كمك نميگيرم و واقعيتو نگاه نميكنيم خوب خوشحال نيستيم فراموش نكنيد كمك حرفه اي گرفتن بد نيست ما اگر كمك ديگران نبود زباني نداشتيم اگر كمك ديگران نبود ما خيلي زودتر بخاطر عدم مواظبت و امنيت از پا در مي آمديم و توصيه من اين است كه بايد كمك حرفه اي گرفت چون ميشه چراغو روشن كرد تاريكي بعضي وقتها بخاطر اينه كه ما يا چشممونو ميبنديم يا چراغ خاموشه و هيچ ارتباطي پس به بينايي و يا وجود اشيا نيست

افسردگي مثل فشار خون و يا گلستروله ما كاري نميتونيم بيشتر مواقع بكنيم مثل افتادن از روي پشت بام يك خونه است شايد ما رفتيم بالا شايد افتاديم شايد كار درستي نبوده بالاي بوم رفتيم اما بايد شكستگيها رو ترميم كرد افسردگي وقتي بروي ما ميافته اينقدر حق آزادي وتصميم نداريم براي همين كه ما بايد كمك بگيرم وقتي ما فرضمون اينه كه در زندگي شادي وجود نداره باز بدونيد يك پيام خوب به ما ميده كه ما زندگي رو خوب و خوش و خوشحال كننده ميخواهيم و همين ميل به خواست خودش جرقهاي است ولي به مخزن يك باروت هم ميتونه بخوره و منفجر بشه مادام كه ابراز يكنيم همچنان نشانه خوبه كه نوره هنوز هم هست زندگي سخته و مشكل اما دو چيز بسيار ساده است خدمت و محبت به ديگران

Thursday, July 07, 2011

تولدم دوباره

تولدم



من از يك مادر جوان و يك پدر به نسبت سنش جوانتر دنيا اومدم

و باور نكردم هر چه شنيدم و شايد سزاوار نبودم بشنوم تولدي كه براي خودم فقط عزيز بود

تولدي كه مانند پر بود بروي باد زندگي

تولدي كه درون آن هميشه كودكي گريه ميكرد تا نفس بكشد

تولد ي كه كم كم سال به سال كمكم كرد اسمها را فراموش كنم و كم كم چهره ها و كم كم سنم بالاتر بره كه يادم بره حتي زيپمو ببنيدم و همانطور كه ديديم ببينم حتي پيرتر كه شدم زيپمو يادم بره باز كنم طنزه اما واقعيته

سنم رسيد به 38 تا بدونم كه 8 سال سنمه ولي سي سال تجربه كردم

سنم رسيد به 38 تا بدونم پير شدن جبر بود اما بزرگ شدنم انتخابم بود

سنم رسيد به 38 كه بدونم معني نداشتن خانواده پدر و مادر و خواهر يعني چي

سنم رسيد به 38 تا بدونم تا مرگم تنها يك چشم بهمزدنه

جوان بودم به دنيا فكر نميكردم به سي سال كه رسيدم برام عجيب بود ببينيم ديگران در مورد من چه فكر ميكنند و از سي گذشتم فهميدم كسي براش مهم نيست من زنده ام يا نه و اصلا كسي به ما فكر نميكنه

برام 38 سال متن بود متني كه بايد تا اخر عمرم بخونم



Monday, May 23, 2011

رفتم اون دنيا برگشتم

شنيديد يكي ميگه من ازدنيا رفتم ومردم و بعدش از يك دالون گذشتم باريك و نور و غيره.. ببينيد اين مسئله رو علمي ميتوان بررسي كرد ما چيزي به نام
near death experience داريم كه بهش ميشه گفت تجربه نزديك به مرگ  وميشه علمي در موردش صحبت كرد كه البته ربطي هم به رفتن اون دنيا نداره همينطوري كه من هم صحبتشو كردم ولي شريك زندگي من حتي يكبار گفت خيلي چيزا هست كه نميشه علم اونو ثابت كنه مثل روح بعد از مرگ و علم ناتوانه حرف يك جوري درسته و علم ناقصه و شايد خيلي چيزا واقعيت باشه ولي نشه ثابت كرد بله وقتي كه ما در رابطه با روح و ديگر چيزها دانش را محدود و ناقص ميدانيم هميشه درسته ولي هيچ زمان هم دليل نميشه وقتي دانشي ناقص و كامل نيست هر خيال و حرفي درست باشه چون وقتي ما به دانش سيستماتيكي كه ميليونها ميليون قاعده و قانون را كشف كرده و بر مبناي اون حركت ميكنه و به كره ماه ميره قلب رو عوض ميكنه حالا دريك مورد با يك مسئله ميگه من اين موضوع را توضيح ميدم دليل هم ندارم بعد من بگم ميخوام يك تخيل و تصورات شخصي يكي يا خودمو بگم واقعيته خوب هميشه آدمها ميتوانند بگويند عقايدشون هم محترم و عزيزه، ولي اثباتي براش نيست

مثل اينكه من بگم اگر شما يك برگي رو آتيش بزنيد بچتون دكتر ميشه و بعد بگم شايد روزي دانش به اينجا رسيد كه بگه چنين چيزي با آتيش زدن برگ درسته

ولي متاسفانه پايه و مايه نداره اوني هم كه در رابطه با تجربه نزديكي مرگ ميگن و توضيح ميدن كه چطوريه وقتي خون از لايه اول و دوم مغز سرازير ميشه از يك منطقه مخروطي شكل ميگذره كه دقيقا منطقه اي هست كه حافظه و خاطرات گذشته اونجاست و درست مثل اينه كه صد فيلم سينمايي يك دفعه شروع ميكنند به نمايش و بعدم فرد احساس خاصي داره اگر مرد كه مرد اگر موند بعنوان يك خاطره كه من رفتم اون دنيا ميدونه در حاليكه ميدونيم چه اتفاقي ميافته و بعدم بقيه داستان هم كه ساختن، ثابت شده دروغ ميگن ولي اين موارد بين هزارها نفر مشتركه توي اتاقهاي عمل هم زياداتفاق  افتاده و همه ميدونن و حتي فرد وقتي در معرض خطر قرار ميگيره و خون و اكسيژن را به لايه هاي پايين ميرسونه كه بايد قلب و ريه و قسمتهاي حياتي رو كنترلش رو سريع در اختيار بگيره اين اتفاق مي افته و كاملا توضيح و توجيح اونو ميدونيم حتي به گونه اي كه با پايين آوردن خون در مغز ديدين اين افراد همين تجربه رو دارند ولي اگر شما بگيد روزي يك چيزي معلوم بشه، باشه بشه ولي چيزي كه در چهارچوب علمه بايد در همون چهارچوب مشخص بشه

مثلا اگر من بگم من يك چرخ رو اگه زير زمين بكارم پنچ تا هويج سبز ميشه در جهان طبيعت فهميده ميشه اما اگر شما بياييد در رابطه با عالم ماورا صحبت كنيد كه مادي نيست چون چيز مادي قواعدش توي همين زمينه و غير مادي باشه علم ميگه من نميدونم شما بگيد روح الان پهلوي هر كدوم از ما هست علم ميگه نميدونم ولي از طريق حريم فلسفه شايد بله حرف بشه زد.

و هر كدوم از فلاسفه هم با ملاكهاي و معيارهاي خودشون كه باز بر اساس علم و عقل هست عمل ميكنند و دنياي علم نه قبول ميكنه نه رد ولي من خودم اجازه نميدم چيزي مادي هست و فيزيكي و علمي هستش قبول نكنم وبا احتمالات زندگي كنم و من كساني كه يكيشون الان استاد دانشگاه نيز هست وقتي از تجربه اش در رابطه با مردن و بازگشتش صحبت ميكرد متاسفانه چون وقتي در رابطه با رفتن به اون دنيا باز مجبوره بياد توي دنياي مادي كاملا مي شد مچشو گرفت كه داره چرت و پرت ميگه يا اشتباه يا غلط ميگه بسيار توي تيمارستان هم ديديم افرادي كه بودند حدود بيست تا سي درصد از اين حرفها فراوان ميزدند بريد تيمارستان ببينيد چقدر مدعي ناپلئون شدن و با ارواح تماس دارند توي بدنش دارند ميروند پس يك پرسش جدي هست ما بر چه مبنا مي خواهيم يك باور رو قبول كنيم وقتي اين افراد اين حرفها رو هم ميزنند من مي شنوم ولي اگر قراره ما بحث كنيم و نتيجه گيري كنيم و قبول كنم خوب داستان فرق ميكنه تا بعضي اينروزها ديديم ميگويند بيا نظر منو قبول كن تا ما با هم حرف بزنيم

وقتي خبر داريم كه انسانهايي كه مريضي روحي و رواني دارند از اين نظرات بسيار دارند خوب واقعا بپرسيد از دكترها توي تيمارستان آمار افراد و ارتباط با روح و عالم بعدو قبل چقدره ميبينيد ميگن 30% اين مشكل را دارند

من اگر بگيد يك چيزي رو نميدونيم ميگم بله ولي چون نميدونيم  قبول كنم نميشه البته فرقي هم نداره چون ديديم مي آيند بعد افرادي كه اون دنيا رفتند و برگشتند ميخواهند يك نتيجه از اين به حساب سفر توي اين دنيا بگيرند و توي روابط و اعتقادات بگيرند

كتاب نوشتند كتب بسيار ولي به اين حرفها و صحبتها به صورت واقع بينانه و علمي نگاه شده؟اگر شده خوب من هم حرفي ندارم ولي من من اگه دوست دارم كسي اين حرفها رو بشنوند خوب ميشه پس واقعيتها كجاست شايد هزار كتب در اين رابطه در عرض يكسال نوشته شده من منابع بسيار انگليسي ديديم چرا چون مردم اماده و پذيرش دارند و پر فروش هست ولي از اول تا اخر اگر كتابو بخونيد توي بيست صفحه اول ميفهمي داره دروغ ميگه چون تضادها رو ميشه ديد ولي خوب آدمهايي بودند كه چيزهاي داشتند و ديده بودند جالبه وقتي از اون تونل گذشتند بعضيهاشون يك كسي رو هم ديدند مثل پيامبري و جالبه سياه پوسته سياه ديده بودند و سفيد پوستها اون سفيد پوست و اونهاي كه فيلمي ديده بودند و عكسي ديده بودند يا تصوري داشتند بله اونجوري ديدند تازه جالبه اين گروه مدعيان را هپينوتيزم كردند و همه گفتند اون قسمت آخر رو نديديم

روي اين موضوع كار شده ولي اگرآدم مطالبي رو مي شنوه و مي بينه بايد در بحث و منطق قوانين را رعايت كرد چون دو بعلاوه دو نميشه درخت بعد بگو بپذير من مي پذيرم ولي بحث علمي و عقلي با نظر خودت فرق داره بيائيد بريد با يك روانپزشك بيمارستان و افادي با توانايي خاص مدعي هستند كسي اونا رو گاز ميگيره تازه بدنشون و شونه هاشون هم يك زخمهايي هم مي شد ولي وقتي روشون كار ميكردند ديديند توانايي فوق العاده هم داشتند ولي ديدند سياه بازيه از كجاست
توي فيليپين با دست عمل ميكردند مردم گريه ميكردند و باور داشتند هزارها متخصص من ديديم واقعا باور داشتند تا دوربين مخفي گذاشتند دست آقا دكتر رو شد.

يااز آتيش رد شدن شما اگر زياد باشيد وسريع رد شويد هيچ كس نميسوزه هيچ ارتباطي هم به نيروي مغزي نداره درجه حرارت از سيصد بگذره مولكولهاي آب تقليل مي شوند حركت ميكنند و منفجر مي شوند گرم نمي شوند و بخار نمي شوند يعني هر كس از آتيش با سرعت بگذره پاش نمي سوزه

توي اين گونه موارد مانند موضوع بالا باورش و اينكه علم ناقصه و پس درسته آسيب داره اگر ثابت نشده ما بر اساس كاركرد مغز و علم و عقل زندگي ميكنم باورهاي ديگران عزيزه ولي مي تونه واقعي نباشه

Saturday, April 30, 2011

نظر و حرف ديگران و آبروي من

يكي به من ميگفت تو فلان كردي و چنين كردي با حرف مردم چه ميكني؟ فردا آبروت ميره و با دست نشونت ميدهند ميگن اين پدر يا برادر و يا شوهر يا بچه خواهر فلاني هستي.

ببينيد من يك مشكل فكري هميشه داشتم و جدا هميشه همين بود كه من اگر اومدم با فلاني بودم ولو خوب بودم با حرف مردم چه كنم؟

من بيام جدا بشم با حرف مردم چه كنم ؟يا بيام زندگي كنم و برم با حرف مردم چه كنم؟آبروي من ميره.

ببينيد ما در گذشته يك موجوداتي بوديم فيزيكي و جمعي و اين زندگي فيزيكي بسيار مرتبط به زندگي من و حتي مرگ من داشت به اين صورت كه اگر مردم يك قبيله منو بخاطر هر چيزي نمي خواستند من بايد ميرفتم ميمردم و خانواده من نيز همين مشكل را داشتند حتي امكان داشت جمع ميشدند مرا ميكشتند

علت اينه كه ما در ايران همينقدر كه غذا برامون مهمه آبرمون نيز مهمه و اين مسئله كه ديگران در مورد من و اطرافيان من چه فكر و نظري دارند مهم است

غذاي ما گوشتي كه ما ميخورديم به نظر ديگران بستگي داشت و مهم بود اينكه از چه حيواني و چطوري حتي طبخ ميشه و پدر و مادر من حتي ميتوانستند مرا از گرسنگي بكشند

علت خيلي واضح است زندگي ما اگر به امنيت گره خورده باشه بي نهايت بسته به نظر و فكر و حرف ديگران مربوط بود.

و ما رنج ميبريم همه رو اذيت ميكنيم چون امنيت من بسته به نظر ديگرانه.

ولي من يك خبر خوب دارم ما ديگر در دنيايي زندگي ميكنيم كه يك بخش ديگري كه ما داريم بخش رواني ماست و قضاوت و نظر ديگران ديگه توي نون من و غذاي من نقشي نداره اصلا و ابدا نقش نداره

مطالعات نشون داده نظر ديگران 98% كوچكترين تاثيري توي زندگي ديگران ندارد تنها تاثير خود را زماني دارد كه ما آن را پتك يا چاقو ازش درست ميكنيم و به خودمون ميزنيم يا به همسر يا فرزندمون.

و الا ، خانم و آقا واقعا چه اهميتي دارد شما در مورد من و كار من و ديگران چه فكر ميكنيد؟

منظور من اينه كه مفهوم آبرو و ظاهر من اين باشه كه من پنجاه سال رنج ببرم تا اينكه 50 تا آدم دوروبر من كه از من بدبختر و گرفتارتر و آدمهايي كه خودشون در حال پنهان كاري كاراشون هستند فكر كنند من زندگي خوبي دارم؟ فكر كنند من خوبم فكر كنند زن من خوبه فكر كنند بچه من خوبه فكر كنند شغل من خوبه ؟

شما فكر كنيد همه فكر ميكنند ما خيلي خوشگل هستيد يا خيلي زشت؟ خوب واقعا چه فرقي ميكنه؟



علت اين است كسي كه اينطور براي فكر و حرف ديگران زندگيشو با چالش راه ميبره داراي تفكرات كودكانه و تاريخي سنتي است و اين باعث شده چيزي به نام آبرو در درون ما جا بيفته كه خودش بي آبروئيه.

چون ما حاضريم بدترين رنجها رو ببريم و بدترين كارها رو بكنيم كه ديگران فكر كنند ما با آبرو هستيم

ما بايد از اين مرحله كه چند آدم مريض بيمار ، خل ، چل اينكه چي در مورد ما مي گويند در گذريم

مرتبط كردن زندگي خودمن به نظرات آدمهايي كه براي اونها مرده و نون من و مريضي و حال من براشون مهم نيست ابدا تاثيري به حال من نداره وقتي پدرم مريض بود اين مسئله بيشتر برايم به چشم اومد فقط افراد بيشتر اگر نيازي بهت داشتند وارد داستان مي شوند اگر نه اصلا.

بايد قبول كنيم ديگه اينكه دوره اينكه زندگي من غذا و حس من به نظر ديگران است سپري شده .

من زندگيم به نظر ديگران مرتبط نيست حتي اگر توي مردم و جامعه باشم و اميدم اينه كه ما ياد بگيريم كار خوب و مناسب و درست انجام بدهيم و مي خواهد مردم و خانواده رو خوشحال كنه. بكنه. مي خواهد نكنه .نكنه

ما وظيفه اخلاقي داريم كه كار درست و مناسب و صحيح را بايد انجام دهيم اگر موجب خوشحالي ديگران شد چه خوب .

نشد جاي تاسف هست

چون ما يك نظام اخلاقي داريم كه الهي و خدايي و انسانيه مثل عدالت،آزادي،محبت ،واقعيت و حقيقت و حرمت و حيثيت.

و اينها قراره مبناي رفتار درست و خوب من باشه ولي روزي كه مسائل اخلاقي و غيره نباشه ما بايد بريم دنبال( ارزشها) كه كلا ارزشها در هر جامعه نسبي و خوب و بد هستند.

مثلا ارزش زيبايي كه يك ارزش هست ما نمي توانيم از اين مسئله سو استفاده كنيم بگيم زن من زيبا نيست و بهانه كنيم بريم دنبال يكي ديگه چون اين مشخصه كه همش دروغ و كلك هست.

آبرو بر ميگردد به ارزشها كه در هر جايي متفاوت است كه روي اصول الهي پا مي گذارد روي اصول انساني پا مي گذارد و حتي اصول اخلاقي چون پنجاه نفر آدم خل و چل كه نه علمي دارند نه زندگي دارند و نه اخلاق خودمونو نابود كنيم و بچه و زنمونو از پاي در بياريم كه آنها بگويند ما چطور هستيم و من زن يا مرد خوبي هستيم

آبرو با اون مشخصات يعني ضد اخلاق و خدا و ضد انسان است كه يعني فقط تمركز كردن روي نظر و عقيده ديگراني كه بيكار و بدبخت و وامانده و گرفتار و ابله كه در مورد انسانهاي ديگر به خودشون اجازه ميدهند نظر و عقيده داشته باشند و اين نظر و عقيده را به ديگران نيز بگويند

حالا اينها اين كار را بكنند ما چرا بيائيم به ان اهميت بدهيم من اميدوارم محبت و انصاف و عدالت حرمت و حيثيت را رعايت كنند و معناي آبرو واسه ارزش و اهميت نظر ديگرانيه كه مسئوليت انساني را مي خواهند فراموش كنند

Monday, April 04, 2011

پدرم

پدرم الان كه دارم اين نوشته ها رو برات مي نويسم نميدونم چقدر دوام مياري كه هوا و اكسيژن رو توي اون ريه هاي ملتهبت فرو ببري

بارها آمدم نزديك تختت چشات بسته بود يكي مي گفت توي كما هستي و زنده نميموني ولي براي من هميشه زنده و مردت آخرين پناهگاه منه

پدرم يادم نميره وقتي آخرين بار به مشكل برخورد كردم با وجوديكه ميدونستم قلب و ريه بيمارت حرفهايت را بيشتر به يك شوخي مانند ميكرد ولي وقتي شب دستت رو سرم گذاشتي و گفتي تا زندم از چيزي نترس من پاتم فهميدم قلبت به بزرگي همون عكسهاي قلبته كه دكترا ميگفتن خيلي بزرگه وديگه خونو به بدنت پمپ نميتونه بكنه.

پدرم روي تخت از من ميخواستي دستاتو باز كنم كه بسته بودن كه سرمتو نكشي باز كنن تا به همه بگي محمود پدرمن يك تنه 20 نفرو يه روزحريف بود ولي الان دستاشو بستن كاري نميتونه بكنه ولي نميدونستي زمونه دست منو بسته بود اونهم با بيرحمي

پدرم روزي تو دستكش به دست من ميبستي و به من مي گفتي به شونه هاي من نگاه كن ببين يك بوكسور چطوري شونش بايد قوي نگه داره و نرم بازي بده كه جلوي سنگين ترين ضرباتو بگيره ولي امروز وقتي ديدم اينقدر سوزن به شونه هاي تو فرو كرده بودن كه كبودي اون مثل هيچ ضربه اي نبود و يادم آوردي كه ضربه هاي زمونه كبوديش بيشتره و ماندگارتر.

پدرم توي كما بودي ولي هنوز تنها نامي كه صدا ميزدي و كسي رو كه مغزت مي شناخت من بودم يادته به من ميگفتي من سال 53 هم رفتم توي كما تنها اسم تو رو صدا ميزدم و بازم برم تو كما ،تو رو صدا ميزدم خواستي بهم درس بدي حرف مرد يكي هست

پدرم بارها بهت التماس كردم زندگي خودتو با خاكستر سيگار به خاكستر نكش پدرم تو سيگارو تو تن من روشن ميكردي و خاكستر شدن زندگي تو ماننده خاكستر سيگار كه ديگه نور نداره و تو با نبودنت اين روزا سيگار زمونه رو روي تن من خاموش كردي ردش هميشه ميمونه

پدرم تو پدر من و مربي من و دوست من، هميشه بودي و هستي وخوابيدن توي بستر بيماري ياداوري همون مربع وحشي بوكس هست كه ميگفتي هيچكس اونجا به داد تو نميرسه جز غرور و خدا .

يادته داد ميزدي مي گفتي دستاتو بيار بالا و صاف واستا تا عادت كني كه راند سوم اينقدر خسته ميشي كه جرثقيل بايد دستتو بياره بالا. اگر خم باشي اونجا دولا ميشي ولي پدرم من الان بدون تو دولا هستم و هيچ جرثقيلي نميتونه دستامو بياره روي چشام تا كسي اشكامو نبينه براي من ديگه روند سه زندگيمه دارم بازم ثانيه ها رو باز ميشمرم كي زنگ ميخوره خلاص بشم

پسرت

Sunday, February 06, 2011

بهترين زنهاي دنيا

من توي اين مدت يك چيزهايي توي برخوردهايم فكر ميكنم به تازگي در مورد خانمها در ايران بهش رسيدم و شايد وجود دارد و آن اين است ما مردها هنوز نميدانيم زن چي ميگه وي چي مي خواهد مثلا وقتي در جايي هستيد و بعنوان مثال خانمتان مي گويد واي چقدر اينجا گرمه شما نگوئيد خوب چند لحظه ديگر سردت ميشه يا صبر كن اگر هنوز گرمت بود يه كاري ميكنيم يا نگيد حالا اينا سرشون شلوغه بعدا ميان اين كار رو ميكنند بلكه ما بايد بگوئيم سريع و بدون مكث راست مي گويي همه كولر طرفشونه و وضعيت مناسبي هم دارند ما فقط اينطوري هستيم بزار من برم بهشون بگم و مشكل تو حل بشه.

ببينيد من يك چيزي رو دقت كردم خانمها وقتي احساس نارضايتي و رنج ميكنند تنها چيزي كه از مردشان مي خواهد تنها كاهش و كوچك كردن مشكلشان هست. همين.مشكل رو براي آنها آسون كنه كه وي را آزار نده.

زنها هميشه به نظر من نياز دارند حس كنند كسي پهلوي آنهاست و حمايتشان ميكند زنها هميشه نياز دارند همه ناراحتي خودشون را بريزند بيرون و راحت بشوند و در موردش صحبت كنند و يك مرد در اين مواقع بايد بهترين كاري كه ميكنه در اون لحظه كمكش كنه كه ناراحتيش به نوعي برطرف بشه يا كاملا گوش كنه كه حرفشو بزنه .به نظر من اين چيزي كه يك رابطه نزديك هميشه ميطلبد و بايد داشته باشد شايد اينطوري بتونم مثال بزنم اين ظرافت رو داشته باشه بفهمد كه اگر بتوانيد با زنها مانند يك موج سوار با آنها و موجشان بالا و پايين برويد بي ترديد مي توانيد بگوئيد مردي هستيد مناسب و فهميده غير اين شايد ما خودخواه خطاب بشويم اما به نظر من مرد فهميده و با سياست و خيرخواه نيستيم. مخالف زنها مردها همانطور كه گفتم دقت كردم بالا پايين نميروند بلكه متاسفانه خودم بعنوان يك مرد ميبينم جلو عقب ميرويم يعني بعضي مواقع نزديك و بعضي مواقع هي عقب ميرويم البته من ترديد ندارم وقتي دو نفر به هم نزديكتر ميشويم مردها اين عقب بكش و جلو بكش را بيشتر در مي آورند به نظر من اين مسئله را خانمها مقدراي كج برداشت ميكنند من فكر ميكنم من بعنوان يك فردي كه توي اين چيزها ميروم دنبالش و مي خونم و حتي خود تحليلي ميكنم مرد در حال پيدا كردن خودشه تا حس اينو داشته باشه كه مال خودشه ترديد ندارم خانمها زياد دل خوشي ندارند و ديديم كمي هم با نگراني به اين عكس العملها نگاه ميكنند مردها تا كاملا به زن نزديك نشدند و نچسبيدند بيشتر حالت رو به جلو دارند و ابدا من نديدم ميل به عقب كشيدن داشته باشند ولي خوب باز ميبينيد بعد از چسبيدن هم باز سرو كله اشان پيدا مي شود بيشتر بدبختي مردها به نظر من تستستروني مي باشد و در خون آنهاست و اين چيزي هست كه متاسفانه زنها ندارند و ما مردها داريم

زنها هميشه دوست دارند به آنها توجه بشود و هميشه با انها نزديك باشيم ولي به نظر من زن زرنگ سعي ميكنه بزاره مرده به كارش ادامه بدهد و بدونه بالاخره اين مرد باز مي آيد خودشو لوس كنه.

يك چيزي رو من در زنها دقت كردم كه ما مردها نداريم لا اقل من ندارم و اينكه شما اگر خوب به حرفشان گوش كنيد آنها هم چنين مي كنند حتي شما اگر كمي با وي مهربان باشيد وي هم تلاشش را ميكند متاسفانه ما مردهاي ايراني بيشتر دوست داريم عقب بشينيم و همه چيز به ما عرضه شود همه چيز را ميخواهيم به ما داده شود

يك سري مردها هم ما بايد بدانيم كه براحتي صحبت ميكنند و خيلي باز هستند اين مردها بايد هم كمي دقت كنند كه هميشه زنها بايد اين حس را داشته باشند كه اين مرد فقط براي منه و من هم ميتونم باهش صحبت كنم نه وي دائم بگه و من بشنوم مصيبت اينه كه ما وقتي به زن نياز داريم وكنارمون هست فقط و فقط به خودمون و نيازها و حسهاي خودمون فكر ميكنيم اما زنها خوشبختانه وقتي با يك مرد هستند از خودشون نيازشون و حسشون دور مي شوند و تمام تلاش را براي مرد و نيازهاي مردشان ميكنند بارها دقت كردم به خودم نگاه كردم و همچنين به ديگران دقت كردم از وسط حرف خانمها هم در آوردم واقعا همينطوره مردها براي خودشان زن ميخواهند و زنها براي مردشان حضور پيدا ميكنند .واقعا كه ما جنس جالب نيستيم بدبختي همون تستسترونه

براي همين هميشه بزاريد زنها زني خودشان را داشته باشند مرد زرنگ اول و اول به همسرش و نيازهايش فكر ميكنه و بعد به خواسته هاي خودش علت هم هم است كه من گفتم وي براي ما هست و ما براي خودمان پس بايد وي را راضي كنيم اگر چنين نكنيم كلك ما كنده است. زنهاي ايراني بنده هاي خدا چيزي جز اين نميخواهند فقط دوست دارند بي آزار و بي درد در كنار مردشان باشند مي گويند ما خيلي خوبيم وخوبي و خوشي هم نه ميخواهند و به خدا قسم من با همشون صحبت كردم حتي فرق بين خوب بودن كنار يك مرد و نبودن رو نميدونند اونها با عرض احترام به همه كساني كه منجمله مادر خودم كه يكيش بود اگر بي درد و رنج باشند ميگند ما با شوهرمون اون مدت خوب بوديم تا اينكه فلان شد..؟ منهم با تمام سادگي و مظلومي ميديدم و ميگفتم. خوب؟ چيز خوب كه به آدم يك چيزي ميده و اضافه ميشه چيزي اصلا اضافه نشد ولي خوب تنها بي درد و رنج بوده همين و همين. ما هنوز مفاهيم رو حاليمون نيست خودم هم نبود.

وقتي با فردي كه مي خواهيد بپرسيد از من توي زندگي چي مي خواهي چي جواب ميدهند؟و چكا رو تحمل نمي توني بكني؟ ميبيني اصلا مواردي رو مثال ميزنند كه مانند اين است كه به يك اعدامي بگيد اگه يك آرزو داشته باشي چيست ؟مي گويد نكشيدم.

زنهاي ايراني همه همينطورند ازش بپرس ميگه: بهم خيانت نكنه.بهم توجه كنه. واي بر ما مردها كه هنوز نه قدر ميدانيم و نه حاليمون هست كه كجا زندگي ميكنيم در خارج از اين مملكت همين حرف رو ميزدي بقدري ليست جلوت ميگذاشتند تا تو بداني كه تا نفس ميكشي بايد مراقب باشي كه خوب باشي و تلاش كني خوب عمل كني جالبه ما هم خيانت ميكنيم و هميشه هم طلبكاريم كه تو باعث خيانت من شدي و من بعلت اشتباه تو خيانت كردم متاسفانه اين مردها اصلا نميدانند زن چيست؟سوال اينه كه اگر بخاطر بدي وي اين كار رو كردي چرا پنهون كردي؟و من هم قسم ميخورم هيچ مردي قصد نداره موقع خيانت گير بيافته ولي مي افتد و وقتي گير مي افته چون احساس رضايت نميكنه بايد طرف را مقصر جلوه بدهد در صورتيكه مشكل تنها و تنها در خيانت مرد هست. ابدا ربطي به زنها نداره صدها مقاله و كتاب را خواندم تا علت خيانت رو پيدا كنم كه يكي از آنها گناه و تقصير با زن آدم باشه متاسفم نديديم اما ديديم مادر فرد مقصر بوده كودكي من و پدرم ولي زن و معشوقه من نه.نه من تنها در خيانتم مقصرم و تا نشون ندم عوض شدم دوباره اين كار رو ميكنم منتها بسيار آامتر و محتاط تر.ما هميشه طلبكاريم و داغ ميكنيم و وقتي همش عصباني ميشويم نميزاريم اين زنها بدبخت هم به خود واقعي و حس خودشون دست پيدا كنند ما هستيم كه زنها رو از حس خودشان دور ميكنيم

زنها و دخترهاي ما تنها حمايت ميخواهند ما همينو به آنها نميدهيم حتي كلامي. شايد ياد نگرفتيم اين زنها با ناراحتي

از ما دور مي شوند نه با رضايت.

شايد خانمها هم نميدانند ما رو دوست دارند يا دوست دارند تمام عمر كنار ما باشند ما بايد مردي باشيم كه هميشه پيشقدم بشويم مشكلات طرف مقابلمان را حل كنيم اگر نكنيم مرد نيستيم و اگر تلاش نكنيم گرفتاريم.

مردي به اين است كه ما با رفتارمان يك معلم خوب باشيم مرد بايد بفهمد به فرزند به همسر خودش چيزي ياد بدهد آموزش بده نه زور بگه بايد همسر من حس كنه يك چيزي بهش اضافه شد نه چيزي رو از دست داد

هميشه در آخر يك چيز را بايد دانست مرد بايد شرايط امكانان نيازهاي ابتدايي همسرش را فراهم كن و زن بايد خيالش از اين مسائل راحت باشد

مرد بايد حامي زنش باشيد در برابر همه در برابر حتي مادرش هيچ كس حق ندارد به همسر شما حتي به نقاط ضعفش توهين كند همسر شما ديپلم هم هست شما نبايد اجازه بدهيد وي احساس ضعف بكند همسر شما بايد در برابر خواهر و مادر شما حمايت بشه نگوئيد زن چند تا ميتونه باشه ولي مادر فقط يكي هست. نه عزيزان اين چرند ساخته يك نظام باوري چند زني و چند همسريه كه با گفتن اين كلام شما فاتحه شخصيت خود و همون مادري كه شما را بزرگ كرده ميخوانيد بهتر بود شما با همان يگانه مادر مي مانديد و كنار وي مي خوابيديد ولي نقش يك مرد كه حامي همسرش در برابر همه هست حتي فرزندش رو بازي ميكرديد پس بي زحمت با آن تفكر مي شود به پدرتان بگوئيد مادرتان را طلاق بدهد چون شايد پدرتان هم از اينكه زن چند تا مي تواند باشد بدش نيايد





Sunday, January 09, 2011

گذشته طرف مقابل

مدتهاي درازي بود كه من در رابطه با گذشته پارتنر آدم و حساسيتي كه در ما مردها بوجودداره سالهاست علت تاخير اين بود كه بسيار جستجو كردم كه شايد بتوانم چيزي و موردي و مقاله اي براي اين مسئله كه مثلا اگر در گذشته دوست دختر و پسر يا همسر فرد با كسي رابطه داشته چطوري كنار بيائيم و چه جوري بتوانيم از اين افكار براي هر روز بجاي به مسلخ بردن فردي كه همسر ماست يا دوست دختر يا نامزد به جهت آروم كردن رابطه امروز بهره ببريم بارها و شايد صدها هزار بار ديديم كه مردها و زنها رابطه هاي قبلي چه جنسي و چه برخوردي رو بارها به رخ ميكشيدند

البته من منكر اين نميشوم كه ما وقتي بقول آمريكايي ها اگر پشت يكي سوار ميشويم كه در گذشته وي چه گذشت و هر روز به رخش ميكشيم بي ترديد بيماريهاي ما نيز در آن دخيل هستند بيماري كه بر اساس باورهاي ما يا اعتقادات ماست بياد دارم و ديديم فردي نامزدش را تحت فشار ميگذاشت كه از اينكه چطوري با دوست پسرت رابطه جنسي داشتي براي من تعريف كن تا من بهت نق نزنم.يا به من بگو در چه حدي بوده؟بدبختي اين بود وقتي طرف آنچه سالها پيش گذشته را ميگفت وي كلي سوالات ديگر توي آستين داشت كه خوب حالا شكلش و نوعشو بگو وقتي طرف از ترس ميگفت توي گوشش ميخورد و در آخر زندگي وي بهم خورد.

خانمي تنها و تنها رابطه اش با نامزدش و شوهرش به اين علت بهم خورد كه گقته من دوست پسر داشتم و وي يكبار منو بوسيده خوب ما دوروبرمان بي نهايت ديديم و ميبينيم و كلي براي همه ما درد آوره وقتي ميدانيم طرف ما قبل از ما دوست پسر و دختري داشته و چقدر زجر آوره وقتي حس كني با وي رابطه جسمي و جنسي نيز داشته البته براي مردها بي نهايت آزاردهنده تر مي باشد ولي براي خانمها بعنوان يك مسئله عادي تلقي مي شود

من بارها خواستم اين حس رو تعريف كنم ولي بزاريد ببينيم با انچه از ديگران برداشت كردم از پس تعريف اين احساس بر

مي آيم يا نه اميدوارم موفق بشم ببينيد وقتي ما پي ميبريم كه فرد مورد علاقه ما كسي را قبل از ما دوست داشته و با وي رابطه داشته و ما عاشق وي هستيم به ما اين احساس دست ميدهد كه به ما خيانت شده اين احساس به ما دست ميدهد كه چيزي از ما دزديده شده كه تنها متعلق به من بوده ما دچار اين حس هستيم كه انگار ما اين فرد را حتي امروز نيزبا شخص ديگر قسمت ميكنيم ولو اينكه اين مسئله به سالهاي دور مربوط باشد و نا خود اگاه حس حساسيت شديدي و عدم اعتماد در انتهاي وجود ما لانه ميكند و خواهد كرد جالبه اگر وي بگه بابا من با 4 نفر توي زندگيم خوابيدم يا با يكي شما اين سوال براتون پيش مي آيد مطمئن هستي تنها با چهار نفر بوده؟آيا وي بهتر از من بوده ؟ هر جور طرف چه راست بگه چه مسائل را كوچك و بزرگ كند شما مشكل داريد و وي را دروغگو خطاب ميكنيد.

ما براي دوست داشتن به شناخت نياز داريم ما قراره كي را بشناسيم نه سينه وي را بشكافيم و روزي و هر چند وقت يكبار به سرش بكوبيم بهتره تركش كنيد بزاريد برود اگر واقعا نميتوانيد تحمل داشته باشيد ولي عشق بدون شرط تنها با نگاه و قبول گذشته طرف ممكن است

ولي خوب اگر چنين مشكلي داريد چه بكنيم بزاريد كمي با هم سر جمع كنيم ببينيم مي شود چيزي از آن در بياوريم و به اين احساس به طريقي غلبه كنيم چون چيزي زيادي در كتب روانشناسي نبود اگر كسي منبعي نيز دارد به من بدهد يا راهنمايي كند من خيلي خوشحال مي شوم ولي آنچه كه ميتوانيم براي حل اين احساس انجام دهيم به نظر اين بنده سر . پا تقصير اينهاست:

بهتريم كار اينه كه اول به گذشته خود يك نگاهي بياندازيم فكر ميكنيد واقعا اين حق را داريد به گذشته طرف مقابلتان در موردش دست به قضاوت بزنيد؟

اينكه ما قادر نيستيم گذشته طرف مقابلمان را از ذهن و خاطر بيرون كنيم و ببخشيم اين مشكل ماست شريك ما نه نقشي دارد نه گناهي در اين زمينه مرتكب شده پس كاري با ما نكرده و اينكه ما نمي خواهيم با اين مسئله روبرو شويم مشكل جدي ماست كه گذشته رو پشت سر نميزاريم

فراموش نكنيد دوست دختر ما روزي كه دنيا اومد دوست دختر ما نبود و با ما قرار نداشت و قرار نبود دوست دختر ما باشد پس فراموش نكنيد هيچ كس بدون هيچ اثر از رحم مادرش بيرون نمي آيد و معصوم نيست پس توقع نداشته باشيد فردي كه روبروي شماست اينطور باشد و جالبه معصوم بماند و بگويد من براي خودم پاك مي مانم نه براي تو!!!

پارتنر يا شريك زندگي در حال حاضر خود را با آنچه هست قبول كنيد چه بد و چه خوب اين قبولي را به وي بدهيد كه بتوانيد نسبت به هم بيشتر متعهد باشيد

اگر قراره گذشته معشوقه شما و يا خود شما را تعريف كند پس ترديد نكنيد كه شما بايد بيشتر با مارك يا ليبل بر خودتان يا ديگري سر كنيد تا با خود واقعي طرف مقابل در رابطه اي كه امروز داريد

اگر دائم ديديد به كرات طرف مقابل شما دارد سر كوفت ميزند و دارد در رابطه با گذشته شما قضاوت ميكند حرفي بزنيد كه من هميشه ميزنم و آن اين است " شكي نيست كه تومختاري به من اعتماد كني يا نكني اما انتقادي نميتوني دائم بكني و همش نق بزني اما در اينكه اعتماد كني يا نكني خودت ميدوني"

مسخره ترين كه اين بخش را بارها ديديم اينكه شخص بگويد نكن و چيزي نگو چون به من گفتند و كردند و من برايم تداعي

مي شود يا از اين چرنديات كه تنها حسن اين صحبتها اين است كه يك رابطه خوب را حتما خراب ميكنيد و در واقع رابطه روز و جاري شما را از بين ميبرد

براي رابطه خود و زمان حال خودتان بدون دخل و تصرف آدمهاي ديگر در گذشته استانداردهاي خويش را داشته باشيد به يكديگر متعهد باشيد،و برنامه هاي زندگي خويش را باهم داشته باشد

من قبول دارم هر دو طرف به نحوي ميتوانند رابطه امروز را خراب يا حتي توي رابطه امروز مشاركتي داشته باشند و حتي اطرافيان ولي ميشود بگوئيد و از خود سوال كنيد گذشته طرف مقابل چه نقشي ميتواند دائم با سر كوفت زدن به وي در اين رابطه نقشي داشته باشد؟

Thursday, January 06, 2011

خواب و خواب ديدن به تعريف علم

مسئله خواب دو تا جنبه دارد يكي چيزي كه بعنوان خود كار خواب است يا خوابيدن هست كه مانند هر پديده كه يك جنبه گردشي دارد و از يك جا شروع مي شود و مانند هر چيز اوجي ميگيرد و پايين مي آيد ما كلا توي ماركتينگ نيز قانوني داريم كه سيستمها با سكون و حركت ها كار ميكنند و اين قانون در رابطه با انسان به صورت خواب و استراحت جلوه گر است البته فراموش نكنيد ميزان خواب و استراحت بسته به اين است كه انسان چقدر احساس آرامش و امنيت ميكند



جالبه حيوانهايي كه ديگر حيوانات رو پاره ميكنند و ميخورند و قدرتمند هستند مانند شير پلنگ يوز پلنگ 15 و 16 ساعت مي خوابند اما موجوداتي كه دريده مي شوند و خورده مي شودند مانند آهو،گوزن و حيوانات بي دفاع و زرافه تنها دو ساعت مي خوابند و من فكر ميكنيم ميزان دفاع شخص از خودش و آرامش وي نقش مهمي در ميزان خواب وي دارد و انسان بين اين حيوانات دقيقا در وسط قرار ميگيره .


و اما ما وقتي ميخوابيم به اين معناست كه مغز انساني كه دائم داره كار ميكنه يك قسمت از آن كار خودش را كاهش ميدهد يعني نه تا مرز توقف ولي يك حركت بسيار كم و امواج مغزي و شميايي كمتر ميگيرد و بعضي نقاط هم فعالتر مي شوند.


و البته مسئله خواب ديدن رابايد بگم كه وقتي خواب از يك حد كه بگذره همه خواب ميبينيم يعني به طريقي مي توان گفت هيچ كس نيست كه خواب نبينه ولي از اونجايي كه خواب قرار هست بياد و بره بعد پنهان بشه پس اون كسي كه خواب سنگين دارد و از سلامت رواني مناسبي برخورداره يا حدا اقل حال خوبي داره صبح كه از خواب بيدار ميشه خوابها يادش نيست يعني فقط خواب رو ديديه اما به ياد نمي آورد


خواب ديدن براي يك انسان بزرگسال نود دقيقه نود دقيقه مي باشد و براي بچه ها 60 دقيقه به 60 دقيقه خواب ميبينند


ما وقتي مي خوابيم چندين عكس به صورت فلش ميزنه و شايد هم به صورت رويا خودش رو نشون بده كه با تخيل و تصور همراه هست كه كمي آگاه و نيمه آگاهي را نيز چاشني خويش دارد و ما بعد از 90 دقيقه اولين خواب خودمون رو كه حدود 5 يا 6 دقيقه است را ميبينيم خواب بعدي ما 90 دقيقه بعد مي آيد كه چيزي نزديك به 8 تا 10 دقيقه هست بعدي 12 دقيقه و 15 تا آخري 25 دقيقه طول ميكشد يعني كسي كه 8 ساعت بخوابد حدود 5 دفعه خواب ميبيند


و اين خوابها دنباله فعاليت مغزه كه ما در زمان بيداري هم داريم فقط با اين تفاوت كه از قسمتهاي كمي نا آگاه كه خاطرات گذشته در آنهاست كه بعلت اينكه ذهن درگير آنهاست و اون چيزهايي كه پرژكتور بزرگ گذشته كه درون مغز است بروي آنها نور افكنده ميشود و روي پرده ذهن ما نشان داده مي شوند و ما مانند نويسنده از اين چيزهايي كه در اختيارمون قرار ميگيره شروع ميكنيم به استفاده كردن و ما اونها رو به تركيبي در مي آوريم كه با زمينه ذهني ما سازگاري داره .


براي همين اگه دقت كنيد خواب هر كسي با خواب ديگري متفاوته امكان داره بعلت سابقه تاريخي كمي خوابها شبيه هم باشند اما آنچه تعبير خواب ميشوند اكثرا نادرست و بي پايه هستند به صورتيكه افرادي كه با اين تعبيرات نا آشنا هستند اون نوع خوابها رو هم نميبينند


مثلا اگر من خواب ببينيم دندانم افتاده نشانه آن است كه من عزيزي رو از دست ميدهم و وقتي من نگرانم و انتظار دارم يا به هر حال احتمال ميده كه كسي ميميره من مغزم اين پيام رو در موقع خواب به صورت افتادن دندان ميدهد خارج از اينكه اين اتفاق بيافته يا نيافته ولي در جامعه اي كه چنين تعبيري ندارند مردم چنين خوابي را نيز نميبينند علت آن است مانند يك لغت كه در زبان من و شما هست و در زبان ديگري نيست كه استفاده نميكنند نشان ميدهد كه خواب ديدن ميتواند تا چه حد فرهنگي باشد و شخصي


خواب ما جز زماني كه پريشان هستيم و در بقيه مواقع كه خواب پريشان ما مانند بچه اي كه مداد دستش دادي همه چيز را خط خطي ميكند تعبير و تقسير دارد اما نه تعبير تفسيري كه در كتابهاي تعبير خواب ديده مي شود و در كتب علمي اساس تعبير پنج عدد تئوري است كه از زمان فرويد تا الان گذاشته شده و تا امروز عمري حدود150 سال داره و دقيقا وقتي بيداريد همانطور كه ما فكر آينده ميكنيم و همانطور كه در مورد گذشته فكر ميكنيم در خواب هم همان روي ميدهد منتها فرقي كه دارد در بيداري ما يك كنترل و آگاهي داريم و در خواب ما نا اگاه و نسبت به آن بي توجه هستيم و ضمنا هم به صورت خودكار خودش خود به خود عمل ميكند دقيقا مانند پدر و مادري كه از خونه ميرند بيرون حالا بچه ها هر كار دلشون بخواد ميكنند و فكر ميكنند ميتوانند بكنند ميكنند و در بيداري اون قسمت اگاه كه كنترل و ارزيابي داره وقتي از كار مي افته و از صحنه خارج ميشه كار خودشو ميكنه اما بيشتر خاطراتي هستند كه حل نشدند و تمام نشدند و انرژي دارند و به حساب توي صف مي ايستند و به نوبت مي آيند براي همين خواب اول مربوط مي شود به حوادث آخير و خواب دوم اگر چيزي از حوادث اخير مونده باشه مياره و خواب سوم و چهارم به سي سال قبل شايد بگرده ولي باز مواد امروز رو داره يعني اگه نگراني دارم خوابي دارم كه مثلا در مدرسه هستم و مثلا دير رسيدم يا سوالات رو نمي فهمم يا خودكار و كاغذ ندارم و اين مهمه كه من گذشته خودمو چقدر دروني كردم و معني دار كردم حالا خوابهاي به اون شكل به من ظاهر ميشود مثلا افرادي كه كنترل را از دست دادن هي خواب ميبينند هر چه ترمز ميكنند ماشين نمي ايستد و هر چه فرمان را ميچرخانند نمي چرخه برخي هم شرايط مخالف ميلشان است دنده عقب ميره و معمولا هيچ اتفاق بدي و برخوردي اتفاق نمي افته مثلا تصادفي به اون شكل كه به جايي برخورد كند يا اون مرگ براي ما رخ نميدهد چون بدن ما توانايي پيامد بد رو و اون جايي كه تصادف كرده نداره . در صورتيكه در گذشته هاي قديم مردم خواب ميديدند اسبشون رم كرده و كنترل ندارند ولي ما به اون فكر نميكنيم مگر الان تصور كنيم خر داريم و اسب دوره كودكي و تجربه اسب سواري و شب خوابشو ببينيم


خواب دنباله فعاليت صبح است منتها شكل خودشو داره در صورتيكه از هر تعداد خوابي كه من آمارشو در هر شب دادم يكيش به واقعيت نميرسه و تعبير نداره مثلا در مورد آينده اگر ده هزارتاش باشه همونيه كه من در حالت بيداري دارم در مورد افراد اگر من استرس مرگ هميشه دارم در مورد ديگران خواب و مردن هر كسي رو ميبينيم و شايد هم درست در بياد ولي شكلش همونيه كه در بيداري دارم ولي با ادبيات و شكل خاص خودش


نگراني از خراب شدن رابطه و مريضي اطرافيان خوب مربوط به آينده هستند و خودشو نشون ميده ولي با شكل خودش ولي بيشتر احتمالات آينده رو نشون ميدهند دقيقاهمانند بيداري ما با همون احتمالات زندگي ميكنيم مثلا كسي مريضه يا معتاده ما احتمال مرگ براش ميدهيم خوب ميميره ديگه همان است كه دقيقا در بيداري فكرشو كرده بوديم ولي كمتر خواب ميبينيم يم آدم بي نهايت سالم فردا ميميره


البته نوشته هاي بالا تعريف علمي از خواب بود و خواب ديدين لطفا اين مسائل را پس با داستانهاي ديگر قاطي نكنيد

Tuesday, January 04, 2011

شغل به هر قيمتي

ديشب در رابطه با عالمي صحبت ميكرديم كه مدعي بود آدم ميتونه با مزاياي زن بودن و همسر بودن امتيازاتي را بخرد در هر جايي كه باشد ديديم موضوع جالبه گفتم براش بنويسم.



يك معزل و يك مشكل هميشه شايد در همه جا ي دنيا ديده ام و خوب وجود داره و خيلي جالبه اينكه اين مسئله مرتبط با كارو شغل است و مسخره كه شايد به چشم شماهم بياد گاهي حتي از طرف بعضي افراد تبليغ هم مي شود كه فلاني سختي كشيد بعدش يكي را پيدا كرد و در فلان شركت رفت و استخدام فلان جا شد البته يكبار با طرف بود بعدش حالا تا آخر عمر تامين شده. و هميشه حيرون و انگشت به دهان مي مانم چرا و چطور؟ البته بعنوان يك خانم شايد براي شما پيش آمده باشد كه مثلا آقايي با سن بالا و موقعيت خوب پيشنهادي كار يا پولي را با كار ميدهد كه بي نهايت اغوا كننده است شايد هم تنها يك فرصت تا آخر عمر تلقي شود اما خوب كاردرست چيست؟ اشتباه كجاست؟ فراموش نميكنم زمانيكه دانشجو بودم يك خانم 50 ساله در اوجي كه من واقعا برايم يك دلار يك دلار بود به من پيشنهاد دادكه تمام هزينه تحصيل من را پرداخت ميكند و حتي به من قول داد و جلوي خودم نيزصحبت كرد كه در دانشگاهي كه من دوست داشتم كار به من بدهند ولي در عوض اين كار به قول اونطرفي ها اسكورت وي باشم يعني همه جا كنار اين خانم باشم البته معني سكس نداشت ولي عملا در انتها داشت چندين و چند بار شرايط خودم رو مرور كردم چون در خارج از كشور نه كسي خبردار مي شد و نه دليلي داشت به كسي بگم و براي ديگران هم تعجبي نداشت كه يك پسر 30 ساله با يك زن 50 ساله همنشين باشد و خونه اش رفت و آمد كند تازه از اينها  گذشته من مرد بودم براي مرد كه مطابق اعتقاد و باور ما بد نيست براي زنه خيلي بد بود اما تمام مدت به حرفهايش گوش ميكردم چون ميدانستم خودم معصوم كه نبودم و كلا وقتي ميديدم اكثر مردهاي عرب و پاكستاني هندي و حتي ايراني با مردهاي زن نما زندگي خود را به مراتب بهتر از وضعيت من مي گذرانند و هيچ اتفاقي هم نمي افتد سكوتم سنگينتر ميشد ولي من تا آخر عمر جمله اي به آن خانم گفتم كه باعث افتخارم هست افرادي هستند كه اينجا نظر ميگذارند در اونجا با من بودند و شاهد جمله من بودند مي توانند راي به درستي مطلب بدهند چون هر روز ميبينم توي قسمت نظر خواهيها مي نويسند چون همون خانم براي همين همكلاسيهايم نقل قول كرد و جمله اي كه تا ميميرم برايم باعث سربلنديه هنوز هم وقتي فكر ميكنم خوشم مي آيد و اون اينكه من پول هيج جاي بدنمو تا به حال نخوردم و نميخورم و من آدمي نيستم كه بيام تنمو بفروشم كه پيراهن بخرم و يا پامو بفروشم كه كفش داشته باشم و جالبه خيلي افراد كه از اون واقعه خبردار مي شوند ميگويند اي خر هم يك حال بود هم پول، كي ميخواست بفهمه؟.جالبه!!ولي نظر من در اين موارد واقعا چه اونروز و امروز ؟


ما در زندگي و كار و درس و عشق قرار نيست مسائل را با هم قاطي كنيم هر چيزي جاي خودش را داره چون من ميتونم هدفها و آرزوهايي داشته باشم ولي هميشه هزينه اينها مطرح هست يعني براي هر چيزي هزينه اي است ولي از همه مهمتر بعضي مواقع موضوع انساني من نيز مطرح است كه يك هزينه اي داره كه نبايد اصلا به اون فكر كرد و نزديكش شد و حتي از اون گذشت.


براي مثال مانند اين ميماند من و شما از يك مهموني بيرون بيائيم و من بگم از ماشينم اصلا راضي نيستم پس بيا يك ماشين بدزديم و بريم ولي اصلا به ذهن ما نمي آيد كه ماشيني بدزدم چون از اتومبيلم راضي نيستم چرا؟چون كار من جواب


" نه "مشخص و قطعي داره


چه برسه به كارهايي كه هزينه فيزيكي و جنسي و جسمي داره اين موضوع و اينگونه كارهايي كه براي يك كار تن به يك كارهاي ديگر هم تن دادن موضوعي است كه ميتواند كاملا هر كسي را بهم بريزد و متاسفانه يك جمله خيلي دهشتناك هم وجود داره كه به كار هم گرفته مي شود كه آره "هدف وسيله را توجيه ميكند" يعني روزي كه هدفي دارم هر كاري بايد براي اون بكنم و هر كاري مجازه و موجه كه اصلا نخواهد بود و قابل توجيه نيست


روزي كه فردي بعلت سن و پول در سطحي كه نيست توقعي از كسي و خانمي داشته باشه واقعا يك آدم پررو و پر مدعي و طلبكاريست و يا مرحله اي از خودشيفتگي دارد و تصورشان به اين است كه من بهترينم و هر چيزي هم رو ميتونم داشته باشم و در ادبيات جهان هم نيز هم موجوده كه مثلا مردي هفتاد ساله وقتي عاشق دختري زيبا در شهر ديگر ميشه ميخواد بره جلو و حكايت عشق پيري دارد .ولي جز يك آدم ديوانه نيست كه فكر ميكنه من ملاك خلقتم و زيبايي رو و جواني رو ميتونم داشته باشم


نكته مهم اينه كه اگر كسي اينگونه هست اين آدمها خطرناك هم هست و اگر هم اين افراد شماحس ميكنيد قدرتمند هستند در حد همون محيط كاري هستند نه بيرون و جاي ديگر.


ما كلا در دنيا چيزي در ارتباطات به نام قدرت نداريم تنها چيزي كه داريم ضعف داريم پس همه اگر ضعف نداشته باشند ما آدم قدرتمند نداريم آدم قدرتمند دنيا اگر ما نگيم ضعيف نيستيم اونها هم قوي نيستند.


ولي وقتي من بعلت شرايط زندگيم و نيازم احساس ضعف ميكنم خوب اين احساس قدرت به آنها دست ميدهد كه ميتوانند هر پيشنهادي به من بدهند ولي روزي كه من از طرق قانوني و اخلاقي و درست نتونم به خواسته هايم برسم خوب با خودم ميام تن ميدهم به اين شرايط چون من قراره براي اين كار هزينه بدهم مي ايستم و قبول نميكنم چون در اكثر موارد اين كارها ميتونه خطرناك هم باشه چون اين نوع آدمها بعنوان كارفرما يا هر كسي خطري هستند چون دست به يك مانورهايي ميزنند از همه تا هيچ. يعني بعضي مواقع چنان حقير و كوچك و به پاي التماس ميرسند و گاهي توطئه ميكنند به همه چيز و هر جايي ميرسانند ولي در انتها و آخر داستان بعنوان يك دستمال كاغذي و كاغد مچاله با آدم برخورد ميكنند


براي من توي زندگيم يك چيز مهم بود اينكه به اينجا نرسم كه مانند دستمال كاغذي با من برخورد كنند دوم اينكه من زمانيكه جلوي اون خانم بودم براي خودم درسم هدف نبود بلكه براي من هزينه هاي رسيدن به درس بايد قابل توجيه مي بود و مخصوصا ما نميتونيم روي اصول اخلاقي و انساني پاي بگذاريم كه دكتر يا حقوق بگير شويم يا توي پر قو بخوابيم.


اطرافيان ما ديدند من هيچ زمان آرامشم را با وام و قسط نميفروشم كه سقفي بخرم و زير اون سقف هر شب بخاطر پول و وآرامش وخوابمو بفروشم


بسياري از مردم بدن را ميفروشند تا لباس بخرند و پا رو ميفروشند كه كفش داشته باشند كه چي من پامو بفروشم تنمو بفروشم كه باز بتونم با اون پول و لباس افراد ديگر رو جلب كنم كه بدنم رو به قيمت بالاتر بفروشم براي لباس بيشتر .


مردي در خارج از كشور من ديديم با دختر پولداري دوست بود براي نگهداري اون دختر شب و صبح پسره ميرفت با اين مرد و اون مرد ميخوابيد كه لباس بخره و خوش تيپ باشه تا بتونه اون دختر رو با شيك پوشي خويش نگه داره و من هميشه ميگفتم تو چه مرضي به اين دختر منتقل ميكني و مدعي هستي عاشقش هستي


چيزهايي هست كه ديگه خط قرمزه و نميشه از اونها گذشت من نميتونم يك بار با سرعت با جهت مخالف با سرعت توي خيابون شلوغ رانندگي كنم بگم دانشگاهم دير شده و اگه نرسم امروز زندگيم خراب ميشه نه هزينه پرداخت شده من قابل توجيه نيست و خطري درست نمي شود


ما بايد يك كاري بكنيم كه خودمون بپذيريم و بتونيم به خودمون توضيح دهيم تن دادن براي گرفتن نمره يا كار به هر چيزي موارد توضيح نادادني هست و در اينجا خطر آدمهايي كه ميخواهند پيش بروند نميدانند فرق بين پيروزي هست و بردن وموفقيت


من بارها شده گفتم من كار ميكردم و درس ميخوندم و براي من ماهي پنجاه دلار خيلي مهم بود يا همه زندگيم بود چون من داشتم موفقيتي به دست مي اوردم كه بر طبق سلامت فيزيكي و روحي خودم جلو ميرم و براي همين من معده خودمو سوراخ نميكنم كه موفق بشم و خودمو بر باد نميدم كه عزيز رئيس بشم چون ابلهانه است تازه عزيز رئيس هم شدن ميبينيد دردو رنج فراون خريدم ولي هيچي هم در عمل نشدم .


من قراره موفق بشم نه برنده اونهم با هزينه و قيمت مربوطه


مسئله كار و تحصيل هزينه هاي كم و خاص خودش رو داره براي همين همه قبول ميكردند من شب و صبح كار كنم و درس بخوانم ولي كسي قبول نداشت من براي درس خوندن روي مسائل اخلاقي و خودم پا بزارم و خودمو مچاله كنم تا روي خودم واستم كه قدم بلندتر بشه و به ديگران بگم ببينيد من قدم از شما بلندتره بريد ببينيد زير پاي من چيست خودم مچاله شده و زخمي

Monday, January 03, 2011

اضطراب شبانه

نوشته هاي ذيل رو تقديم ميكنم به عزيزترين موجود زندگيم به فردي كه براي من مانند نفس كشيدن هست مانند نفس منو به آزادي رسوند كه حتي انتخاب كنم نفس بكشم يا نكشم  بود و هست دوستت دارم

بارها و بارها در برابر افرادي مي نشينيم كه اين افراد وقتي از من سوال ميكنند ببينيد من يك اضطراب دارم و يك اضطرابي كه بيشتر براي خودمان درست ميكنم و واقعي هم شايد واقعا نباشند مثلا در رابطه با افراد وقتي در سفر و دور هستند ما مياييم بدترين داستانها رو شب موقع خواب ميسازم و همش به يك بحران د رابطه با ديگران فكر ميكنم و ناگهاني مضطرب مي شويم و حتي خواب ما همراه با خستگي است و حتي با خستگي هم بيدار ميشويم و خوابهاي بد هم ميبينيم ولي واقعا بايد چكار كرد؟

 

جواب كاملا ميتونه مشخص باشه چون مانند اين ميباشد كه يكي بياد بگه 20 يا سي ساله پاي منو شكستن يا سه و يا چهار تا ميخ توش كوبيدن و بنابراين من ميلنگم چكار كنم؟

شما بايد بدانيد و ميدانيد كه يك دنياي خيالي و واهي براي خود درست كرديد و معمولا با حالات و رفتار خودتون ديگران را هم رنج ميدهيد و شايد علت هم اين ميباشد كه هيچ زمان نخواستيم به صورت جدي باهش برخورد كنيم و چون شايد فكر ميكنيم و با رفع و فرار از مسئوليت تنها ميگوئيم" خوب اين من هستم "و انگار چيزي به نام من وجود دارد در صورتيكه "من" حاصل يك سري واكنشهاي دورو بر و فرهنگهاي ما مي باشد و اين بيماري اسمش براي شما اضطراب است

ولي جالبه بدانيد كه اضطراب با ترس چه فرقي داره؟

ترس خطري واقعي و حقيقي را ميگويند ترس مانند اينكه ما در يك تصادف قرار ميگيريم و كرديم و حال اون موقع واقعيت چون خارجي و واقعي است ترس ناميده ميشه اما وقتي من فكر كنم تصادف ميكنم و يا ديگري شايد تصادف بكنه نه واقعي است نه حقيقي بلكه دروني و ذهني است و اسمش اضطراب ميباشد

آنچه كه ترس است مفيد است و بدن براي آن آمادگي دارد و طي ميليونها سال سيستم گردش خون و قلب طوري تكامل پيدا كرده كه در هنگام ترس به كمك ما بيايد كه موقع ترس تمركز بده و ما رو آماده هر نوع واكنش فرار و حيات بكند و بدن كاملا مانوس و آمادگي برخورد با اين چيز مفيد را دارد و در انسان و حيوان نيز مشترك است به طوري كه انساني يك روز اگر نترسد ميميرد چون واقعي و خارجي است ولي روزي كه ما از اين واقعه خارجي و واقعي بياييم تخيل بسازيم يعني من از يك حادثه تصادف كه شنيدم و ديديم و برخورد داشتم بيايم اينو منتقل كنم به پسر و دخترم و افرادي كه من دوستشان دارم اين زمان من فردي هستم كه داستان ساختم چرايي كارمان را هم ميدانيم و با عرض تاسف شديد كه بشه بيماري و گرفتاريست و اين اضطراب باعث افسردگي ميشود دلايلش را اكثرا ميدانيم كه از كجا مي آيد و قراره در موردش يك كاري بكنيم نوعي كه من در بالا بهش اشاره كردم كه شب به سراغ ما بيهوده مي آيد و ما رو در مورد ديگران نگران ميكند بيهوده يكي از انواع بسيار بد اضطراب ميباشد

افرادي رو ديديم در اين مواقع سعي ميكنند درس بخوانند و حتي سرشون را به يك چيز ديگر و فعاليت ديگر بند كنند ولي آيا واقعا در رابطه با اين مسئله موثر است؟جوابي كه من پيدا كردم متاسفانه نه ميباشد

چون اين راه حل مانند اين ميباشد كه من بگويم من كاري كه ميكنم ناخود اگاه وقتي ظرف ميشكنم روزي در عوض روزي سه ساعت بيشتر كار ميكنم تا پول بيشتري براي خريد ظرف داشته باشم

ولي شما هرگز فكر كرديد من چرا بايد چنين فكرهايي داشته باشم ؟ببينيد وقتي ما فرضمون توي اين مسائل اينه كه اين فكرها در اختيار من نيست و اين فكرها دست من نيست و يك دفعه همينطوري توي فكرم مي آيد و اينها خودش توي سر و مغز من مي آيد

پس حالا روش شما اينه حالا كه من كاري براش نميتونم بكنم برم شبها درس بخونم كه از اين افكار خلاص شم و فكرم مشغول شه تا بخوابم همانند مثال شكستن ظروف چون از پسش بر نمي آيم يك جوري مسئله رو براي خودم حل ميكنم !خوب آخه شما مشكل خود را هيچ زمان حل نكرديد و فراموش نكنيد اگر درستش نكنيد به مرور زمان بدتر هم مي شود و اضطراب مي شود افسردگي

ريشه اين مسئله رو هم خودتان دنبال نگرديد اگر واقعا نميدانيد بايد يك نفر وارد به اين امر بدنبالش بگردد

ببينيد علت و مسئله به چه صورتي است دلايل و تعريف داره و ديگر راه حلهاي اين بيماري رواني وجود دارد و طريقه معالجه هم مشخص است

و چرا اين نوع يك نوع بد اضطراب هست؟ من ساعتها نشستم همه چيز رو زيرو رو كردم تا بيابم علت و ريشه ها رو شايد بتونم به يك انسان كمك كوچكي با نظر خودم شايد كمك كنم و ريشه آن و علت آن را پيدا كنم كه به آن به
"neurotic anxiety" صورت علمي ميگويند"
 يا اضطراب عصبي من تمام اين روزها و شبها بيدار ماندم تا بتوانم يك چيزي
 جمع كنم كه امروز بفهمم و علت اضطراب عصبي چيست مخصوصا براي افرادي كه در شب بيشتر به آن مبتلا هستند و ريشه آن در چند سال اول زندگي در كودكي مي باشد كه مفهوم مهر و محبت و خشم و تنفر در ما مخلوط شده و در ذهن ما گره خورده و ما در حاليكه همه چيزو ميتونيم دوست داشته باشيم آماده هم هستيم اونو دوست نداشته باشيم و يا ازش متنفر باشيم بطور مثال مادري كه به بچه هي ميگه بخور، عزيزم، بخور فدات شم، بخور دخترم بخور ميزنم تو سرت گوساله و داد ميزنيم بخور ديگه خسته شدم

و يا به فردي كه ميگيم اين كار و بكن وقتي ميبينيم نميكنه توي دل شروع ميكنيم به هر حرف زشت را به وي زدن يا حتي بلند و ميگيم تو مثلا كي هستي چه ارزشي داري مگه تو چه كاره اي باورت شده بدبخت فكر كردي چي هستي

و اين يك گرفتاري جدي انساني ميشه و نوع اضطراب از اين قبيل كه ريشه و آسيب آن فقط در كودكي ميباشد سبب مي شود

ببينيد ما وقتي در خانه كسي رو داريم بعنوان پدر و يا مادر كه براي ما در كودكي خداست سمبل همه چيز براي ماست وي در حاليكه بعنوان پدر همه كار براي من ميكنه و همه چيز فراهم ميكنه و شما حتي گواهي ميدهيد كه زحمات فراوان كشيده و ديدي رنج فراواني برده و شما هم شاهد آن بوديد و حس ميكرديد اين پدر در زندگي صبوري هم ميكرده ولي وقتي اين فرد با همه اين حسها وقتي عصباني ميشده شما ميديد تبديل مي شده به يك غول و يك ديو و شمايي كه وي را در ارتباط در شبهاي كه شما به وي نياز داشتيد و در جمع و همه جا وي را در دل ستايش ميكرديد در يم قسمت ديگر هم بعضي وقتها وي را نكوهش ميكرديد

و ميشد زماني كه وي را دوست داشتيد و زماني از وي بدتان مي آمد و از خشمش وحشت ميكرديد واين جمله كه بابات بياد بهش ميگم و وحشت از با پدر روبرو شدن بعلت حدس به خشمي كه كه ميدانيد دارد از جلوي چشم وي فرار ميكرديد كه باعث مي شود شما در رابطه با بچه و اطرافيان خود دچار يك اضطرابي باشيد كه از آن دوران كودكي مي آيد و اين مسئله سخت توي وجود فرد لانه ميكند يعني اين اضطراب ريشه آن در خشم و تنفر هست و بيشتر نيز در افرادي مي آيد كه حس تنفر از پدر و مادر بعلت كرده آنها بعنوان نيروي فشار و سركوب براي ما از كودكي گره خورده و گره داره

ببينيد مسئله اضطراب عصبي كلا در هشت سال اول زندگي ما ريشه اش اونجاست باز هم تاكيد ميكنم پدر و مادري كه محبت و دوستي رو در من بوجود مياره ولي من از خشمش ميترسم و اضطراب از خشم پدر در من ريشه داره در هر سني هستم

از سن هشت كه ميگذرم من نا خود آگاه متوجه مي شوم من موجودي نيازمند هستم و همش اين استرس با من هست از سن هشت سالگي به طور جدي كه اگر اين پدر و مادر بد ، روزي نباشند چه به سر من خواهد آمد؟ بنا براين بايد يك كاري بكنم و اون اينه كه تموم اون كينه و تنفري كه من نسبت به يكي از اين دو و ترسي كه دارم از آنها پنهان كنم و اين اضطرابي در من مياره كه اين كينه و تنفر يك دفعه بزنه بالا و خودشو نشون بده و به مرور زمان كه ما بزرگتر ميشم ما چند مكانيزم رو ياد ميگيرم كه من خودم ديديم افراد به طور خودكار انجام ميدهند يكي اينكه براي فرار از جنجال و دعوا از آدمها دور مي شوند و بعضي وقتها ازدواج براي فرار از خانه براي بعضي دخترها همين حكم رو داره يعني در اون محيطي كه مادر بعنوان مادر براي من بايد عشق باشه ولي حكم تنفر و عشق رو در من بوجود مياره كه من نميدونم چكار بكنم يا پدري كه من از خشمش مي ترسم ولي دوستش دارم چون خوبيهاي نيز داره ولي من از خشمش چون مي ترسم ولي بايد دوستش داشته باشم چون شاهد بوده ام و سختيهايش را ديده ايم و اين دو گانگي مغزي منو از پا در مياره .

و اين آسيب در من در مورد همسرم نيز مي ماند چطور؟بعنوان مثال من از خشم همسرم ميترسم چرا چون وي الگوي يك مرده و از خشم پدرم ميترسيدم و اگر پسر داشته باشم اين مسئله در مورد فرزندم به نوعي حالت پدر رو در من زنده ميكنه البته دخترم كمي امن تر ميباشد و در نتيجه ميدانيد چه مي شود ما در اين شرايط نيز دست به مانورهايي خواهيم زد

بچه هاي من كارهايي ميكنند كه من با پدرم ميكردم به اين صورت بچه هاي من نيز بعلت اين نگراني من و مانورهاي من درست است كه هيچ زمان از لحاظ فيزيكي از من دور نمي شوند اما از لحاظ رواني از من دور مي شوند همانطور كه من از لحاظ فيزيكي در خانه بودم ولي از لحاظ رواني بهيچوجه با مادر و پدرم نبودم و نسبت به حرفهاي من فرزندانم بي اعتنا هستند يعني من توي خونه اگر اضطراب عصبي داشتم وقتي مادرم و پدرم شروع ميكردند به موعظه عملا من ياد داشتم كر بشم يعني هم شروع مي شد من سيستم رو خاموش ميكردم و كر ميشدم و بچه هاي من نيز چنين ميكنند و مثلا اگر بپرسيم يا مي پرسيدند خوب چي ميگي ميبيني لال هم شدند و لال هم مي شديم و ما همانطور كه آسيب خورديم چون هيچ زمان نتونستيم آزادانه عمل كنيم بچه من نيز با اين اضطراب من آسيب خواهد خورد و مانند خود من كجا آزادانه عمل ميكردم و بچه هاي من كجا آزادانه عمل ميكنند در رابطه با دوستان،و دوست دخترم و همسرم و حتي بچه هايم اما نه پدر و مادرم و در نتيجه اون سم و زهري كه از كودكي در شيريني پيچيده شده بود همچنان من از اين نسل به اون نسل منتقل ميكنم

و اين بيماري اضطراب عصبي در جامعه هايي مانند ما كه بيشتر بايد تظاهر كنيم يا تعارف كنيم،واقعيتها رو حس نكنيم و در جامعه هاي كه پدر با خشم و ترس مي خواستند موقعيت را كنترل كنند باعث ميشه كه دنيا براي ما تيره و تار بشود و حتي نگران كننده

اين اضطراب و نگراني باعث ميشه كه من حتي بعضي وقتها از موفقيتهاي خودم هم خوشحال نباشم يعني همانطور كه از دست انها ناراحتم از دست خودم هم نگران و ناراحت باشم چون مادر و پدري كه در زندگي من بعد از چندين سال نيستند چون توي مغز من هستند اون كارهايي كه اونا الان به سر من نميارند من بعضي وقتها سر خودم ميارم يعني عدم رضايت از انچه كه بهش رسيدم به اين صورت اگر كاري بايد باشه كه نكنم همون شلاقهاي كه پدرم از لحاظ رواني به من ميزده خودم به خودم ميزنم چون ما اين پدر و مادر رو كه بيرون نمكنيم ميبريم توي مغزمون ميشونيم و به مقداري كه اونها قويتر و زورگوتر و نامردتر بودند توي مغز ما جاي بزرگتري دارند و به حريم و حقوق ما به راحتي تجاوز ميكنند و ما رو مستعد مي كنند كه هميشه در رابطه با هر چيزي چه كرده و نكرده عذاب وجدان داشته باشيم چرا كسي براي كرده اشتباه خودشو ميكشه چون توي ذهنش اينه اگر ديگران بدانند ميبرند منو ميكشند اون ديگران در مغز من هستند پس من خودم خودم رو ميكشم و من هميشه ميتونم نارضايتي داشته باشم اينكه وقتي به خودم نگاه ميكنم كه خوب نيستم چون پدر و مادر اين پيام رو توي مغز من نشونده اند

ولي بايد با اين همه اضطراب و شب اضطرابيها چه كرد من خيلي خوندم تا بتونم چيزي در جواب حل اين مسئله پيدا كنم و آن اينكه من وقتي سنم از سي گذشته و اين اضطراب را دارم حالا نبايد بيايم به مسئله از ديد آن چه در كودكي گذشت و من سه سال يا هشت ساله بودم نگاه كنم چون من تا الان داشتم در رابطه با بيماري اگاهي ميدادم ولي الان بايد من بعنوان يك زن و فرد عاقل و بالغ براي اينكه اون برداشتها و دريافتها و نتيجه هاي كودكي اصلا الان با واقعيتها نمي خونه

چون تمام اون تصميمها تصميم يك بچه هفت ساله بعد از آزار و اذيت مادرش يا داد و فرياد پدر بوده است كه بعلت رابطه مرگ و انسان بوده كه اون تصميم را گرفته

و از اونجايي كه تمام شخصيت ما در هشت سال اول كودكي شكل ميگيره ميشوم من و 80% چيزي كه دارم دارم مگر برم عوض بشم و شخصي بايد باشه منو ببره به كودكي يا كمك بگيرم يا شخصي كمك كنه اون باورها و نتيجه گيريهاي دوران كودكي عوض بشه يعني فرض بگيريد وقتي به اين فكر ميكنيد كه فلاني الان بدبخت شد يا مرد يا چي شد يا بچه هام رفت الن زنده بود يا مرد شخصي يا چيري بايد باشه كه اونجا منو نگه بداره كه خوب واقعيت چيه ؟و اون اينكه از هزار عدد فكر بد و نگران كننده من يكيش هم اتفاق نمي افتد و بايد با خودم بگم بر فرض محال كه اتفاق بيافتد من توانايي مهار و مقابله با اون را دارم و در خونه اخر در فرض اينكه توان مقابله ندارم من اونو مي پذيرم دقيقا كاري كه من در مدت بيماري مادرم انجام ميدادم و فكر ميكردم و اشكال من فرد وديگران مضطرب در اينه كه شما صد هزار بار ده هزار بار مي ائيد رنج چيزي را مي بريد كه اگر اتفاق بيافته نيز همين رنج و درد را دقيقا ميبريم بنابراين من بايد متوقفش كنم و بهش بگم برو گمشو وقت ندارم

و بايد اين كمك روبه تدريج به خودتون بكنيد بگيد من دليل نداره نگران باشم چرا باشم؟

فرض كنيد من فرزندم در شهري زندگي ميكنه با تمام احتمالات خطر ولي من قرار نيست نگران او باشم مگر دلايل مشخص و معين داشته باشم كه اتفاق افتاده وقتي من ميبينيم و خوندم از هر چهار صد بچه كه دير ميكنند خونه بيايند يكي تنها تصادف كرده پس جاي نگراني نيست كه من بگم دير كرد تصادف كرد مرد خوب اين كه با واقعيت نميخونه در صورتيكه سقف خونه خراب بشه در دراز مدت خيلي احتمالش بيشتره تا اينكه براي كس ديگه اتفاقي بيافته پس چرا ما هنوز راه ميريم و چرا زير سقف قرار ميگيريم؟چرا يك سپر آهني روي سرمون نمي گذاريم؟چرا نمي كنيد؟ باور كنيد احتمال خرابي سقف به مراتب از مرگ فرزند در حال سفر من بيشتره ولي ميدانيد چرا چنين نميكنيم؟ بذاريد بگم چون ما در دنيايي هستيم كه جهان را براي خودمون ميسازيم و براي همينه كه اضطرابي كه خر منو ميگيره و خر همه رو اضطراب نادانيه

دراضطراب ناداني اندازه موضوعها رو يا درصد اونها رو ما درست و نميدانيم كه درصد موضوعهااست كه خيلي اهميت داره.

مثلا چيزي كه احتمالش يك درصد هست ومثلا يك چيزي كه احتمالش يك در ميليون هستش را ما كه نميتوانيم بر حسب سليقه و ميل خويش اعداد رو عوض كنيم اونهم در شب توي رختخواب!!براي مثال مانند اينكه يكي به شما يك تومن بدهكاره بريد بگيد به من دويست و پنجاه هزارم رو بده چقدر مسخره و بچه گانه است ما با مغز خودمون اين كارو ميكنيم هر روز و بعضي شبها يا من برم تو مغازه نه تومن خريد كنم ده تومن بدم بعد بگم دويست و هفتاد هزار تومن بقيه رو بده بعدش بگه من يك تومن بايد بدم بگيد فرقش چيه؟يك تومن و صدوهفتاد هر دو پوله چه فرقي داره شما چنين حرفي ميتوانيد بزنيد؟ولي جالبه چطور وقتي ميرسيد به احتمال اينكه پسر و مادر من تصادف كرده يا كاري كرده كه شايد بميره براحتي يك رو ميكنيد صدو پنجاه؟تعجبه

علت مردم اينه كه با اين دنياي شلوغ و درهم اما جهان يك جهان واقعيت است و جهان جهاني درصد است براي همين شركت بيمه با در صد كار ميكنند و نونشون نيزتوي مرگ وتصادف و بيماريه ولي باز هم با درصد اين اتفاقات كار ميكنند

چون حساب ميكنند و ميدانند حتي مرگ و تصادف نظم دارند و بانك صد هزار نفر مشتري داره ولي پنج نفر صندوقدار داره چون بانك ميدونه چند درصد به بانك مراجعه ميكنند و نمياين بگن دويست نفر صندوقدارباشند چون شايد يك روز همه مشتريها ريختند توي بانك چه خاكي اون روز تو سرمون بكنيم

مسائل فردي جنبه اندازه دارند و مسائل جمعي جنبه درصد دارند و حتي جهان مرگ و تصادف و بيماري جهان اعداده و شركتهاي بيمه اعداد دارند با وجوديكه با مرگ و زلزله و بيماري كار ميكنند ولي پولشون رو دارند و در آمد هم دارند و ميدانند از چه سن چقدر پول بيمه عمر بگيرند

علت اينه كه من ميگم اين جهان رو جهان غير عددي نبينيد و رابطه است بين دو و سه هست حالا وقتي به پسر و خواهر من و پدر و مادر من ميرسه كه در امتحان قبول بشه تصادف كرده يا نكرده مريض شده يا نشده بايد بدانيم قواعدي داره همينطوري كه نميشه

ما هستيم كه براي خريد نگراني مي آيم و وقايع را صد برابر يا ده برابر ميكنيم تا براي اضطرابمان دليل داشته باشيم

هميشه من ميگويم فرزند من هر وقت بخواد ميتونه بياد خوه نه چون از من عاقلتر و مراقبتره و بايم با نگراني خودم اونها رو نگراني بكنم كه درصد خطا و تصادف آنها بيشتر بشه

وقتي مادري بچه رو ميبنده به باد تلفن وپشت سر هم زنگ ميزنه و اون هم جواب نميده و بعد از مدتي خشمگين و عصباني ميشه و تازه دوستاش هم مسخره اش ميكنند و زمانيكه همه توي مهموني هستند مجبوره راه بيافته و آنقدر عصباني و ناراحته خوب اون وقت هست كه هول ميكنه و تصادف ميكنه.

بنابراين ما حتي اين نگراني و اضطراب ما باعث ميشه احتمال تصادف وي رو دويست و سيصد برابر كنيم در حاليكه مسئله ما مسئله شخصي ماست و اونها نميدانند بعنوان فرزند ما چه كار بكنند

ببينيد وقتي شما مرگ را ديديد و حتي كسي را در مرز مرگ ديديد شايد بگيد مار گزيده هست كه از ريسمان سفيد و سياه ميترسه من مثلا ديديم مادرم به حال مرگ رفته پس حق دارم نگران باشم من قبول دارم مار گزيده از ريسمون سياه و سفيد ميترسه درسته اما مار گزيده عاقل از ريسمون سايه و سفيد نميترسه ما تمام موضوع عقلمون اين است كه بعد از اينكه يك بار اتفاق افتاد همچنان اون اتفاق را در همون احتمال اون بدانيم نه اينكه در قطعيت اون بدانيم ما قرار نيست از يك چيز به يك چيز ديگه بريم احتمال رو بايد در حد احتمال خودش چند در هزار خودش بزاريم پس قطعيت نبايد به اون بدهيم

ما در دنياي اعداد هستيم و اشكال كار اضطراب و نگراني اينه كه اين درصدها قوانين را به هم ميزنه ببينيد آمار ميگه پنجاه بچه در دنيا در مدرسه و بيرون ميميرند اما پنجاه هزار بچه در خانه ميميرند جالبه نه؟ يعني ميزاني هزار برابر اما شما كمتر كسي را پيدا ميكنيد كه نگران خونه هست تا مدرسه همه فكرشون توي مدرسه و فاصله خانه و مدرسه هستند كه علت ناداني اضطراب را بوجود مي آورد.

يعني بايد توي خونه بيشتر مواظب بچه ها بود تا بيرون كه نيستند

ما اگر بعنوان پدر و مادر اين قانون رو بزاريم كه در خونه كسي حق نداره دست روي كسي دراز كنه بي ترديد جلوي پنجاه هزار مرگ رو ميگيرم ولي ناداني نگراني رو ميبره بيرون خونه و نگراني بيرون خونه
مسئله پس اين است من بايد موضوعها رو آنچنان كه هست ببينيم و با درايت پيشگيري و جلوگيري كنم كه اتفاقي كه نبايد بيافته نيفته

و اين اضطرابه كه آتيش درون من درست ميكنه واسه همين ميشنويم مي گويند مثل سير و سركه دلم مي جوشه كه اتفاقي بيافته و هيچ زمان دليل خاصي هم نداره و به حساب هر چند يك بار يك سيخي دارم كه به خودم ميزنم كه موجب درد و ناراحتي من بشه بدون هيچگونه ضرورتي و حتي مواجه شدن با هيچگونه واقعيتي.

ولي كاملا قابل كنترل و درمان و مداواست